روشنگری
يادبگير، ساده‌ترين چيزها را براي آنان كه بخواهند يادبگيرند هرگز دير نيست




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

هوش مصنوعی با دقت بالا پولیپ سرطانی روده را در یک ثانیه 'تشخیص می‌دهد'

 

متخصصان ژاپنی می‌گویند که با استفاده از هوش مصنوعی توانسته‌اند پولیپ‌های بدخیم روده بزرگ را با دقتی بالا در عرض یک ثانیه تشخیص دهند.

در روده بزرگ و راست روده توده‌هایی رشد می‌کنند به نام پولیپ که ممکن است خوش خیم باشند یا بدخیم.

متخصصان تصاویر ۳۰۶ پولیپ روده را در ۲۵۰ زن و مرد به این سیستم هوش مصنوعی دادند. کولونوسکوپی به این معناست که متخصص، لوله‌ای حاوی دوربین و ابزار را از مقعد وارد روده می کند و به این ترتیب می تواند مستقیما داخل روده را ببیند و از آن نمونه برداری کند.

این سیستم برای بررسی تصاویر بزرگنمایی شده و مقایسه آن با سی هزار تصویری که برای آموزش به آن داده شده بود فقط یک ثانیه وقت نیاز داشت تا با دقت ۹۴ درصد پولیپ خوش خیم را از بدخیم تشخیص دهد.

این تحقیق در هفته بیماری های دستگاه گوارش اروپای متحد که در بارسلون برگزار می‌شود ارئه شده است. سرپرست آن دکتر یوییچی موری استاد دانشگاه شووا در یوکوهامای ژاپن می‌گوید که اهمیت این سیستم در این است که نمونه برداری را همزمان با کولونوسکوپی و در لحظه، ممکن می‌کند. این باعث می‌شود که برداشتن کامل پولیپ‌های سرطانی مقدور باشد و از برداشتن غیر لازم پولیپ‌های خوش خیم هم جلوگیری می‌کند.

دکتر موری گفت: "ما فکر می کنیم این نتایج برای اینکه این سیستم بکار گرفته شود قابل قبول است و هدف عاجل ما این است که برای این سیستم تشخیصی، مجوز قانونی بگیریم."




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

پول‌شویی در ۳۰۰ کلمه

 

پول‌شویی فرایندی است که در آن پول حاصل از اقدامات غیرقانونی تبدیل به پول یا ثروتی شود که در ظاهر از راه‌های قانونی بدست ‌آمده است و به این طریق "پول شسته شده" وارد اقتصاد می‌شود.

علت پول‌شویی چیست؟

پول‌شویی اساسا به این دلیل انجام می‌شود که منبع واقعی پول نامشخص باقی بماند. فرار مالیاتی هم می‌تواند دلیل دیگری برای آن باشد. پول‌شویی عمدتا یک جرم فرعی برای رد گم کردن درآمد حاصل از جرم اصلی است. جرم پول‌شویی هم تا حد زیادی به جرم اولیه وابسته است. پول‌شویان عمدتا کسانی هستند که از قاچاق مواد مخدر، اختلاس، رشوه و سایر راه‌های غیرقانونی کسب درآمد کرده‌اند و به دنبال "تمیز کردن" پول هستند.

پول‌شویی چگونه انجام می‌شود؟

این فرایند مراحل مختلفی دارد که می‌توان به بعضی از آنها اشاره کرد:

  • در قدم اول پول کثیف توسط کارگزاران به سیستم‌های مالی و بانکی تزریق می‌شود.
  • این پول سپس از طریق روش‌هایی پیچیده به حساب‌های متعدد دیگر منتقل می‌شود.
  • در مرحله آخر، این پول که با نقل و انتقا‌ل‌های فراوان، عادی جلوه داده شده، مورد استفاده قرار می‌گیرد.

البته بسته به شرایط، ممکن است نیازی به بعضی از مراحل نباشد.

چندروش‌ پول‌شویی

  • انتقال پول نقد: در این روش پول فیزیکی (اسکناس) حاصل از درآمد اولیه که عمدتا غیرقانونی است به موسسات مالی تزریق می‌شوند.
  • تجمیع پول: در این نوع معاملات درآمد یک فعالیت اقتصادی قانونی به صورت پول نقد دریافت می‌شود. در چنین موردی، پول کثیف با پول حاصل از درآمد قانونی تجمیع می‌شود و فرد ادعا می‌کند که تمامی درآمدهای او قانونی است.
  • تغییر ماهیت پول: در این روش پول کثیف به ذخایر مالی کوچک دیگری نظیر سهام یا طلا تغییر پیدا می‌کند.



تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

ادبيات کودکان و ساختارهاي اجتماعي

 

علي اشرف درويشيان

 سلام و هزاران بار سلام به همه­ي دوستان عزيز و هموطنان گرامي، فارسي­زبانان و همه رفقايي که به هرشکلي آوراه­ي گرد جهان شدند. سلام دارم خدمت همه و تشکر مي­کنم که از راه دور و اين مسافت به اين جلسه تشريف آورده­ايد. در اين سرما که مثل تيغ مي­برد. خيلي متشکرم. از کساني که اين سمينارها را برگزار مي­کنند خيلي متشکرم. اقلا هر چند سال يک بار روي ماه­تان را مي­بينيم و مدت‌ها در تنهايي با اين ديدارها خوشحالم. از دوستان سوئدي هم که در جلسه شرکت کرده­اند بسيار سپاسگزارم. گرچه با زبان الکن من آشنا نيستد. اما همين که من دهنم تکان مي­خورد، فکر مي­کنند من دارم حرف مي­زنم.

بايد خدمت­تان عرض کنم اين که ما در ايران از شش ساله­گي  کودکان را در مدرسه نام نويسي مي­کنيم، از ابتکارات ژان پياژه است. چرا که ثابت مي­کند که قبل از شش ساله­گي کودک بسياري از مسائل را درک نمي­کند. در شش ساله‌گي است که رشد مغزي کودک براي فراگيري بعضي چيزها آماده است، از جمله اين که فرق عدد و معدود را بفهمد. کودک قبل از شش ساله­گي عدد، پنج و شش و چهار و ساير اعداد را نمي­تواند درک کند که چه معنايي دارند. يعني بدون معدود نمي­تواند درک کند بايستي به او بگويي شش سيب، چهارهواپيما، پنج اتوموبيل، بايد معدود همراهش باشد. بنابراين قبل ازاين که اين ها را درک کند، نمي­تواند آموزش رياضيات به او داد. اين­ها همه ازابتکارات و کشف­هاي ژان پياژه است.

متني دارم که براي شما مي خوانم.

وقتي از کودکان حرف مي­زنيم نبايد از ياد ببريم که آن­ها نوع خاصي از انسان هستند و نه مينياتوري از آدم­هاي بزرگ­سال. اين رمز ورود به ادبيات کودکان است.

ادبيات کودک بيان هنري دنياي کودکان است. بيان هنري آنچه که در آن و با آن زيست مي­کنند و آنچه که بايد در آن بزي­اند. براي رسيدن به اين منظور لازم است شرايط زيست کودکان را بشناسيم. براي نويسنده­ي کودک شناخت ويژگي­هاي رشدي کودکان و همچنين شرايط محيطي که در آن زندگي مي­کند از ضروريات است. بدون دريافت موقعيت کودک در جهان کنوني و بدون درک دوره­ي سني آن­ها نمي­توان ادبياتي در خور براي اين گروه از انسان­ها فراهم آورد. روانشناسي رشد کودک نيازها و امکانات حسي، عقلاني و عاطفي کودک، در دوره­هاي سني متفاوتي که تا بزرگسالي طي مي­کند، را تبيين کرده است. اين خود ابزار مهمي براي بهتر نوشتن از کودکان و براي کودکان است. به اين معنا کودک از تولد تا هجده سالگي که دوره کودکي نام گرفته مراحل گوناگوني از رشد را پشت سر مي­گذارد که هر مرحله ويژگي­ها و نيازهاي جسمي و معنوي خاص خود را دارد. لازمه­ي پاسخ­گويي به اين نيازها از طرف ادبيات کودک و تا آنجا که به ادبيات مربوط مي­شود، شناخت عميق و درست مراحل گوناگون رشد است. ادبيات کودکان شش ساله با ادبيات براي کودکان دوازده ساله متفاوت است. همين­طور ادبيات اين يکي ها با کودکان شانزده ساله. دوره­ي هجده ساله­ي کودکي دوراني مشحون از تغييرات جسمي و رواني است که گاه تفاوت­هاي اساسي بين مراحل آن وجود دارد. نويسنده­ي کودک اين ويژگي­ها را بايد بشناسد. سهل­گيري امر کودکان به صرف کودک بودنشان، سهل­انگاري وحشتناکي است که متاسفانه در ايران به وفور به چشم مي­خورد. سهل انگاري البته واژه­اي خوش­بينانه است. زيرا در اکثر موارد ادبيات توليد شده براي کودکان آگاهانه و به منظور تبليغ ايدئولوژي حکومتي صورت مي­گيرد.

گذشته از شناخت خصوصيات دوره­ي سني و مراحل رشد کودک، آگاهي از موقعيت اجتماعي کودک نيز نويسنده را به سوي خلق آثار مناسب ياري مي­دهد.

 

کودک و خانواده: از منظر جامعه شناسي رايج، خانواده يکي از نهادهاي ضروري و مهم اجتماع است. از جانب دولت­ها و موسسات وابسته به آن براي حفظ و تداوم اين نهاد تبليغات و تلاش هاي فراواني مي­شود. اين کوشش­ها به چند دليل انجام مي­گيرد: وجود اين نهاد سيطره­ي حکومت­ها را بر جامعه امکان­پذيرتر، کنترل جامعه را سهل­تر و بازتوليد نيروي کار را ارزان­تر مي­کند و همچنين کانالي است براي تحکيم هژموني فرهنگي طبقه­ي حاکم. هر چه اين پديده "خصوصي"تر باشد، مسئوليت و هزينه­ي دولت­ها در قبال مسايل آن کم­تر و هر چه اجتماعي­تر و عمومي­تر شود، مسئوليت جامعه و دولت در برابر آن بيشتر مي­شود. به همين دليل است که دولت­ها مي­کوشند خانواده را امر خصوصي افراد بنمايانند. در اين رويکرد کودکان از نظارت جامعه و دولت دور داشته  مي­شوند و سرنوشت­شان به وضعيت والدين و به ويژه به وضع رواني، عاطفي و مالي پدر گره مي­خورد. القاي "مالکيت بر فرزند"، تبليغ "اختيار کودک با اوليا است" کوفتن بر طبل "چارديواري اختياري"، و... گوشه­هايي از فرهنگي است که مي‌خواهد کودک و خانواده را از ديد جامعه و از مسئوليت دولت حذف کند. از سوي ديگر بار آوردن کودکاني مطيع که امر اوليا به ويژه امر و خواست پدر برايشان وحي منزل و خدايي داشته باشد، به حفظ نهاد خانواده در شکل کنوني کمک مي­کند. وهمچنين کودک را آماده مي­سازد تا در بزرگسالي نيز خواست و امر متوليان جامعه و حکومت­گران را همچون امر پدر گردن بگذارد و اطاعت کردن را بديهي بداند. مطيع بار آوردن کودک، نگاه غير انتقادي، چون و چرا نکردن از ثمرات چنين رويکردي است.

و چنين است که مشاهده مي­کنيم در ايران، هشتاد درصد کودک­ آزاري­ها، که در مواردي به مرگ کودک منجر مي­شود، در خانه ها و توسط پدر و مادرها انجام مي­گيرد. يا به کار گماردن کودکان و استثمار آن­ها بيشتر از طريق افراد بزرگتر خانواده انجام مي­گيرد. اين آماري است که فرهنگ "خصوصي بودن" خانواده را بي­آبرو و کارکرد بي­رحمانه­ي آن را برملا مي­کند. ادبيات پيشرو و خلاق کودک بسته به دوره­ي سني و مرحله­ي رشد کودک لازم است "چون و چرا" کردن را به کودک بياموزد. يا آن را، بر خلاف فرهنگ سنتي و واپس­گرا، ارزش بداند. هم­چنين نقش اجتماع را در ذهن کودک پر رنگ­تر کند و آن را خانواده­اي بزرگتر و قابل اعتمادتر نشان دهد.

 

کودک و مدرسه: پس از خانواده کودک با مدرسه سروکار پيدا مي­کند. نقش آموزش و پرورش نيز در تکميل نقش خانواده پرورش انسان­هايي است که نقش تعيين شده را ايفا کنند. برجسته کردن فرد و منافع فردي ، ايجاد رقابت براي رسيدن به افقي که جز منفعت فرد نيست و... و روي ديگر سکه تعلق بخشيدن­هاي کاذب فرد به فرقه­ها و گروه­هاي مذهبي، ناسيوناليستي و قومي اين­ها مباني ارزشي آموزش و پرورش کنوني هستند. مدارس محلي براي پرورش نيروي کار و سربازگيري سياسي به منظور گردش کار نظام سرمايه است. مدارس عموما بازتاب سلسله مراتب اجتماعي و سياسي درون جامعه هستند. در جوامع ديکتاتوري مدارس نيز به شيوه­اي ديکتاتورمابانه اداره مي­شوند. به اطاعت واداشتن دانش­آموزان از طريق اعمال زور يا تبليغ فرهنگ سلطه­پذيري و ارزش قلمداد کردن سربه زيري و تحمل از جمله راه­هاي آماده­سازي رواني و عاطفي کودک در بزرگسالي است. در ايران بيشتر کتاب­هاي درسي مذهبي هستند که بازتابي است از ايدئولوژي حکومت و راهي براي به اطاعت کشاندن.

ادبيات کودک در مقابل اين هجوم ايدئولوژک به کودکان و در مقابل اين تلاش براي به انقياد درآوردن ذهن و زبان کودک بايد بر علم و نه ايدئولوژي تاکيد کند. بر اهميت منافع اجتماع، بر متضاد نبودن فرد و اجتماع تاکيد بگذارد. بر دوست داشتن و دوست داشته شدن بر اهميت مهرورزي و تعاون و همکاري و عدم سکوت در مقابل ناملايمات، بر آزادي بيان و کوشش براي ساختن محيط و دنيايي بهتر دست بگذارد. و باز تاکيد مي­کنم که خلق اثر ادبي براي کودکان بايد با توجه به سطح رشد آن­ها باشد. اما رويکرد در همه­ي مراحل کودکي يکي است: انسان و انسانيت!

 

کودک و اجتماع: کودکان در اوضاع کنوني جهان موقعيت­هاي متفاوتي دارند. هر جا که مبارزه­ي جنبش­هاي اجتماعي در زمينه­ي حقوق کودک به بار نشسته است، کودکان در موقعيت بهتري به سر مي­برند و در اجتماع از شان و شخصيت والاتري برخوردارند. اما در کشورهاي موسوم به جهان سوم، پنهان­ترين و ناديده­ترين بخش انساني جامعه کودکان هستند. آن­ها در "چارديواري خانه"، در مدارس، در کوچه و خيابان، در مناسباتي که پيش­تر از آن نوشتم، رها هستند. و جز در تبليغات دوره­اي دولت­ها جايي به حساب نمي­آيند. کودک در فرهنگ رايج فاقد شخصيت مستقل به حساب مي­آيد. او همه جا تابعي از بزرگسالان خويش است. در اين فرهنگ، "بچه­ي خوب" کودکي است حرف شنو، مطيع، سربه زير، آرام و... کودکان به انواع روش­ها سرکوب مي­شوند و خلاقيت­هايشان پا مال وضع اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي مي­شود. وجود چند ميليون کودک کار و هزاران دخترک تن­فروش و کودکان فراوان محروم از تحصيل و پديده­ي گسترده­ي کودک آزاري و... تصويري از شان و شخصيت کودک در ايران را به نمايش مي­گذارد. اين تصوير بسيار تحقيرآميز است.

ادبيات کودک ايران بايد شان راستين و حقيقي کودک را به او بازگرداند. در شعرها و داستان­ها و ديگر متونش بايد به جنگ فرهنگ تحقيرکننده­ي کودک برود و نشان دهد که کودک شهروندي ويژه است و بايد همه جا او را در صدر برنامه­ها قرار داد و منافعش را اولويت بخشيد. اين براي نويسنده و شاعر کودک ميسر نمي­شود، مگر آن که حقوق کودک را بشناسد و آن را جهانشمول بداند.

من به سهم خود از ستمي که بر کودکان مي­رود، از تصوير حقارت باري که بعضا ادبيات رسمي کودک به ترسيمش کمک مي­کند، شرمنده­ام و به آن جهاني مي­انديشم که منافع مادي و معنوي کودک در آن، منافع کل جامعه شده باشد. مي­دانم که اين، در جهان سلطه­ي سرمايه به دست نمي­آيد، اما براي به دست آوردن هر ذره­اش بايد تلاش کرد.

در پايان به آغاز سخن باز مي­گردم: کودک مينياتور آدم بزرگسال نيست، او انساني ويژه است. به اين معنا ادبيات کودک نيز ادبياتي ويژه است.

 

برگرفته از: «داروگ» شماره­ي بيست و هفتم، اوت 2013، ويژه­ي سمينار ادبيات کودک، "فرهنگ کارگران کوچک"




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

درباره‌ی نوشتارِ رئالیستی

برتولت برشت

این مقاله‌ی کوتاه را از آن رو نوشته‌ام که احساس می‌کنم ما نوشتارِ رئالیستی را که در مبارزه با هیتلر به آن احتیاج داریم به شیوه‌ای بسیار صوری تعریف می‌کنیم و در نتیجه با این خطر مواجه می‌گردیم که در برابرِ دشمنِ رویارویِ خویش در مجادله‌هایی درباره‌ی صورتِ آثارِ هنری، سردرگم شویم. من به راستی نمی‌توانم باور کنم که لوکاچ برای نوشتارِ رئالیستی در حقیقت فقط یک الگوی واحد را پیشنهاد می‌کند: الگوی رمانِ رئالیستیِ بورژواییِ سده‌ی پیشین، الگویی که برای تمامیِ مبارزانِ ضدِ فاشیست و سوسیالیست، و از جمله خودِ من، به هیچ دردی نمی‌خورد. ضرورتِ مطلق دارد که (به دور از مجادله‌ی علنی که مناسبات را مسموم می‌سازد و وقت را هدر می‌دهد) رئالیسم را به شیوه‌ای بسیار گسترده‌تر و پذیراتر، یعنی ... رئالیستی‌تر در نظر آوریم و اجازه ندهیم موضوعِ طریقه‌های نوشتنِ حقیقت علیه فاشیسم به سطحِ موضوعی صوری تنزل کند. هر اثری باید بر مبنای درجه‌ی واقعیتی که در هر موردِ مشخص به دریافتِ آن دست می‌یابد، داوری شود و نه بر مبنای درجه‌ی همخوانی با یک الگوی تاریخی که پیشاپیش تعیین شده است.

بنابراین من پیشنهاد می‌کنم که مسئله‌ی گستردگیِ مفهومِ رئالیسم را به موضوع مجادله‌ی جدیدی در این مجله‌ی سخن‌گوی اتحادِ گسترده‌ی نیروهای ضدِ هیتلری تبدیل نسازیم. چنین مجادله‌ای تضادهای موجود را چنان حادتر می‌کند که تحمل‌ناپذیر می‌گردند؛ و این موضوعی است که باید به رغمِ همه چیز از آن اجتناب کرد. به همین سبب من بر آن شدم تا به بیانِ مثبت نظرگاه‌هایم بپردازم، آن هم با لحنی که موضوع به همین جا ختم شود (این موضوع در آخرین شماره‌ی انترناسیونال لیتراتور (Internationale Literatur) روندِ بسیار بد‌خواهانه‌ای به خود گرفته، چرا که لوکاچ طی آن، بدون ارائه‌ی هیچ دلیلی به «بعضی از نمایش‌نامه‌های برشت» به عنوانِ نمایش‌نامه‌های صورت‌گرا می‌تازد).

گستردگی و تنوعِ دامنه‌ی نوشتارِ رئالیستی

خواندن برخی از مقاله‌ها که به ویژه به شیوه‌ی نوشتارِ رئالیستیِ کاملاً معینی، به شیوه‌ی رمانِ بورژوایی پرداخته‌اند، خوانندگان مجله‌ی داس ورت را به تازگی بر آن داشته تا نگرانیِ خویش را از این بابت ابراز کنند که مبادا مجله، دامنه‌ی بسیار محدودی برای رئالیسم در ادبیات قائل شود. بی‌گمان پاره‌ای از مطالبِ این مجله، معیارهایی بسیار صوری برای نوشتارِ رئالیستی تجویز کرده، تا جایی که بسیاری از خوانندگان به این نتیجه رسیده‌اند که منظورِ نویسندگانِ این مطالب آن است که: یک کتاب هنگامی به شیوه‌ی رئالیستی نوشته شده است که «همانندِ رمان‌های رئالیستیِ بورژواییِ سده‌ی پیشین» نوشته شده باشد. مسلم است که واقعیتِ امر به هیچ وجه چنین نیست. شیوه‌ی نگارشِ رئالیستی را از شیوه‌ی نگارشِ غیر رئالیستی، نمی‌توان تشخیص داد مگر با مقایسه‌ی اثرِ مورد نظر با واقعیتی که به شرح آن می‌پردازد. در این مورد، رعایتِ هیچ نوع شرایطِ صوری، ضروری نیست. شاید بی‌فایده نباشد که در این جا نویسنده‌ای قدیمی را به خوانندگان معرفی کنم که به شیوه‌ای غیر از رمان‌نویسانِ بورژوا می‌نوشت و در هر حال جایِ آن دارد که رئالیستِ بزرگی نامیده شود: اشاره‌ام به شاعرِ انقلابیِ بزرگِ انگلیسی شلی است. بی‌درنگ پس از شورش‌های منچستر (1819) که بورژوازی آن را در خون خفه کرد، شلی قصیده‌ی عظیمِ «کارناوالِ هرج و مرج» را سرود. اگر این قصیده با تعریف‌های رایجِ نوشتارِ رئالیستی همخوان نیست، در هر حال باید کاری کرد تا تعریفِ نوشتار رئالیستی، دگرگونه، گسترده و کامل شود...

هونوره دو بالزاک

از بالزاک بسی چیزها می‌توان آموخت، البته به شرط آن‌که قبلاً خیلی چیزها را آموخته باشیم. اما باید مکتبِ بزرگِ رئالیست‌ها، شاعرانی همانند شلی را در جایگاهی بس والاتر از بالزاک قرار داد، زیرا اولی بیش از دومی، تعمیمِ انتزاعی را امکان‌پذیر می‌سازد و به علاوه، دوستِ طبقاتِ فرودست است و نه دشمنِ آنان.

پرسی شلی، شاعر انگلیسی 1822-1792

در آثار شلی می‌توان دریافت که نوشتارِ رئالیستی نه مترادفِ روی برتافتن از صورتِ خیالی است و نه به طریقِ اولی، به معنای نفیِ خیالپردازیِ هنرمندانه است. هیچ عاملی نیز سروانتس و سویفتِ رئالیست را از دیدنِ این باز نمی‌دارد که شوالیه‌ها با آسیاب‌های بادی می‌چنگند و اسب‌ها، دولت برپا می‌دارند. صفتِ برازنده‌ی رئالیسم نه محدودیت، بلکه گستردگی است، زیرا خودِ واقعیت نیز گسترده، گونه‌گون و متضاد است. تاریخ الگوهایی را می‌آفریند و سپس آن‌ها را کنار می‌گذارد. فردِ زیباپرست می‌تواند به عنوانِ مثال خواستارِ جای دادنِ اندرزِ تاریخ در خودِ رویدادها شود و ابرازِ داوری را بر نویسنده، ممنوع کند. اما نه گریملهاوزن، نه دیکنز، نه بالزاک، هیچ یک تعمیم بخشی، انتزاع کردن و اندرزدهی را ممنوع نمی‌کنند. گیرم که تولستوی، یگانگیِ خواننده با آدم‌های داستان را تسهیل می‌کند و ولتر مانع آن می‌شود. نگارشِ بالزاک سرشار از تنش و کشمکش است؛ نگارشِ هاشک از تنشِ روبرو می‌تابد و بر کشمکش‌های بسیار کوچک، استوار است. صورت‌های بیرونی نیست که نویسنده‌ی رئالیست را می‌آفریند. به علاوه، اقدام‌های پیشگیرانه‌ی مؤثری نیز وجود ندارد: گاهی شمِّ هنریِ بسیار پرشوری به صورت پرستیِ گندیده تبدیل می‌شود و تخیلی پربار به اوهام‌گوییِ سترون می‌انجامد و آن هم اغلب نزدِ نویسنده‌ای واحد. اما این دلیلی بر دوری گزیدن از شمِ هنری و تخیل نیست. به همین ترتیب رئالیسم پیوسته به ناتورالیسم مکانیستی تنزل می‌یابد، آن هم نزدِ بزرگ‌ترین نویسندگان. رهنمودی از نوعِ «مانند شلی بنویسید!» یا «مانند بالزاک بنویسید!» گزافه خواهد بود. کسانی که به این رهنمودها دل خوش بدارند باید با صورت‌های خیالیِ قرض گرفته از زندگیِ مردمانی که مدت‌ها پیش مرده‌اند، ادای مقصود کنند و درباره‌ی آن واکنش‌های روانی که دیگر رخ نمی‌دهند، به خیال‌پردازی دست بزنند. اما هنگامی که مشاهده می‌کنیم واقعیت را با چه شکل‌های گونه‌گونِ گسترده‌ای می‌توان توصیف کرد، آن‌گاه درمی‌یابیم که رئالیسم، مسئله‌ای مربوط به فُرم نیست. هنگام ارائه‌ی الگوهای صوری، هیچ چیزی بدتر از ارائه‌ی الگوهای بسیار محدود نیست. گره‌زدنِ مفهومِ عظیمِ «رئالیسم» به نامِ چند نفر، هر اندازه مشهور هم باشند، و فرو کاستنِ آن به چند فرم، فرم‌هایی که حتی بسیار ارزشمند باشند، و بدین‌سان تبدیل آن به روشِ آفرینشی که ورای آن هیچ راه نجاتی نیست، بسی زیانبار است. در بابِ اعتبارِ شکل‌های ادبی باید از واقعیت پرس و جو کرد، نه از زیبایی‌شناسی و نه حتی از زیبایی‌شناسیِ رئالیسم. صدها طریقه برای بیان و پنهان داشتنِ حقیقت وجود دارد. ما زیبایی‌شناسیِ خود را همانندِ اخلاقمان از الزاماتِ پیکارمان استنتاج می‌کنیم.

 1938

 برگرفته از کتاب «درآمدی بر جامعه‌شناسی ادبیات»، گزیده و ترجمه‌ی محمد‌جعفر پوینده




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

سرنوشت استقلال کاتالونیا در خیابان تعیین می شود


در روز جمعه پنجم آبان از نظر حقوقی نقطه ی پایانی بر کشمکش مابین دولت محلی کاتالونیا و دولت مرکزی اسپانیا گذاشته شد. پارلمان دولت ملی در جلسه روز جمعه خود تشکیل "جمهوری کاتالونیا" را اعلام کرد. همزمان سنای اسپانیا عزل دولت محلی کاتالونیا را تصویب نمود. نخست وزیر اسپانیا ساعتی بعد از تصمیم سنا مصوبه آن را به اجرا گذاشته، رئیس دولت ، وزیران دولت محلی و همچنین رئیس پلیس کاتالونیا را از کار برکنار کرده و معاون خویش را به طور رسمی به عنوان مسئول اداره کاتالونیا تا انتخابات در 21 دسامبر همین سال برگمارد. دادستان کل اسپانیا اعلام کرد که رئیس دولت محلی به اتهام "قیام" تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت. طبق قانون اسپانیا حداکثر مجازات برای قیام 30 سال است. در واقع روز جمعه پایان جدالهای حقوقی بود و اکنون به نظر می آید این خیابان است که باید تعیین تکلیف کند هم در بارسلون و هم در مادرید. در این تعیین تکلیف اما نیروهای متفاوتی با خواسته ها و مطالبات گوناگون حضور دارند. علیرغم اینکه این مطالبات اینجا و آنجا در کنار هم قرار می گیرند ولی باید در فرای تبلیغات میدیای جمعی و گفتمان مسلط ، آنچه را که به طور واقعی جریان دارد در نظر گرفت.

آنچه که مربوط به کاتالونیا است در عام ترین شکل می توان از دو جنبش یکی استقلال طلبی و دیگری جنبش گسترش حاکمیت مردم و دموکراسی نام برد. اگر در راس اولی احزاب رسمی موجود در کاتالونیا و دولت ائتلافی این احزاب به استثنای حزب رادیکال چپ قرار دارند، در دومی حزب چپ رادیکال ، اتحادیه های کارگری، کمیته های محلات و تشکل های مدنی ولی بدون یک رهبری واحد حضور دارند. اگر برای اولی کسب هرچه سریعتر استقلال و جدایی از اسپانیا استراتژی مرکزی را تشکیل می دهد در دومی بسط دموکراسی، مخالفت با سیاست های نئولیبرالی و مبارزه علیه بیکاری عناصر اصلی جنبش هستند.

برگزاری رفراندوم و ایجاد فضای تبلیغاتی مناسب برای آن اهرمی بود که سران جنبش استقلال جهت پیش برد استراتژی خود در پیش گرفتند. سرکوب وحشیانه ی پلیس و گارد ویژه ی ارسالی از جانب دولت مرکزی و سیاستهای ضد دموکراتیک آن عامل بسیار مهمی بود که بخش دیگری از مردم را که نمی خواستند در رفراندوم شرکت کنند و در واقع به جنبش دوم تعلق داشتند به پای صندوقهای رای بکشانند. به ویژه نقطه ی قابل توجه رشد شرکت کنندگان از محلات کارگری که "کمربند سرخ" نامیده می شوند در مقایسه با سایر محلات بارسلون و حتی کاتالونیا بود. این امر به ویژه خود را بیش از همه در اعتصاب عمومی سوم اکتبر که در نتیجه ی آن تمام کاتالونیا و به ویژه بارسلون از کار افتاد، نشان داد. این اعتصاب عمومی از جانب "میزگرد دموکراسی" سازمان داده شده بود. که تجمعی از سازمانها و تشکلهای بزرگ مدنی نظیر اتحادیه های کارگری ، کمیته های محلات ، انجمن شاغلین آزاد ، کارگران کشاورزی و صاحبان کارگاههای کوچک می باشند که به جنبش دوم تعلق دارند. خود اعتصاب بیان یک سمت گیری دیگری در کشاکش مابین دولت محلی و دولت مرکزی بود و این البته چندان به مذاق رهبران جنبش استقلال طلبانه خوش نمی آمد. با وجود این باید گفت که طبقه ی کارگر کاتالونیا در مقیاس وسیع و توده ای در جنش استقلال کاتالونیا شرکت ندارند. فاکتورهای متعددی در این عدم حضور دخالت دارند. یکی از آنها قرار گرفتن احزابی در راس این جنش است که کم و بیش مجریان سیاستهای نئولیبرالی برای سالهای طولانی در کاتالونیا بوده اند. که کارگران دل خوشی از آنان نداشته اند.


فاکتور دوم ترکیب ملیتی طبقه ی کارگر در کاتالونیا است. به دین معنی که اکثریت آنان از سایر نقاط اسپانیا به کاتالونیا آمده مشغول کار شده و بیشتر به زبان اسپانیایی صحبت می کنند تا به زبان کاتالونیایی و لذا چندان احساس نزدیکی با این جنبش نمیکنند. طبق آمار "پژوهش های اجتماعی کاتالونیا" گرایش استقلال طلبی نسبت مستقیمی با سطح درآمد خانواده ها دارند. به طوریکه تنها سی وسه درصد از اقشار کم درآمد جامعه گرایش به جنبش استقلال طلبانه دارند. خود این امر نشان می دهد که چرا جنبش استقلال طلبی هیچگاه نتوانست اکثریت جامعه را به دنبال خود بکشاند. چرا که برای این اقشار صرف خواست استقلال پاسخی به معضلات واقعی آنان نبوده و لذا انگیزه ای برای شرکت آنان در این جنبش بوجود نمیاورد. اگر جنبش استقلال طلبی می توانست مطالبات اجتماعی در استراتژی خود جای دهد بدون شک از پشتیبانی بسیار گسترده تری می توانست برخوردار شود. اعلام ظاهری تعهد به برخی از مطالبات اجتماعی در منشور جنبش استقلال طلبی وایجاد توهمی از این رو که با اعلام استقلال همه چیز بهتر خواهد شد نمی توانست استدلال چندان قانع کننده ای جهت حضور گسترده ی طبقه ی کارگر و اقشار تحتانی جامعه در این جنبش باشد. باوجود مخالفت سرسختانه ی دولت مرکزی و عدم پشتیبانی اتحادیه ی اروپا بدیهی بود که در یک فاصله ی زمانی میان مدت کاتالونیا نمی توانست همان قدرت اقتصادی را حفظ نماید که الان به تنهایی یک پنجم تولید ناخالص ملی اسپانیا را از آن خود ساخته است.

فاکتور مهم دیگر که چه بسا کم اهمیت تر از دو فاکتور یاد شده بالا نبود، پافشاری در استقلال بدون آمادگی لازم در کل جامعه ی اسپانیا بود. جامعه ی اسپانیا یک جامعه ی پر تحرک و جامعه ای است که در سالهای گذشته و در جریان بحران جهانی سرمایه داری جنبش های عظیم اعتراضی در آن جریان داشتند . نه تنها طبقه ی کارگر اسپانیا بلکه میلیونها تن از مردم میدان ها و محلات را به اشغال خود درآوره و کمیته های پرقدرتی در این میادین و محلات به وجود آورده بودند. از درون همین جنبش اعتراضی بود که جریان چپ پالاموس سربرآورد. همه ی اینها به این معنی بود که خود جامعه ی اسپانیا هم نیاز به تغییرات ریشه ای دارد. نیاز به این دارد که خود را از زیر بار طرحهای ریاضت اقتصادی بیرون بکشد. و به ویژه اینکه جنبش اعتراضی چند سال گذشته نشان داده بود که پتانسیل عظیمی برای تغییر و تحول در جامعه موجود است. از این زاویه جنبش استقلال طلبانه کاتالونیا می بایست یک رابطه ی تنگاتنگ با جنبش اعراضی سراسری به وجود آورد. مضافا اینکه هنوز بختک فاشیسم فرانکو بر جامعه ی اسپانیا سنگینی می کند. به میدان آمدن جریانات فاشیستی در هفته های گذشته فاکتورهای کم اهمیتی در بسیج مردم در سراسر اسپانیا علیه جنبش استقلال طلبی کاتالونیا نبود. سرنگونی فرانکو به معنای نابودی ایدئولوژی فاشیستی در اسپانیا نبود. هنوز هم بسیاری از موسسات اسپانیایی نتوانسته اند بند ناف خود را از فرانکو ئیزم بگسلند، همچنان که در آلمان هم راه یافتن حزب فاشیستی و راسیستی آلترناتیو برای آلمان به مثابه سومین حزب قدرتمند به پارلمان بیان اشکار وجود ایدئولوژی و گرایشات فاشیستی در میان مردم و موسسات است.

جنبش استقلال طلبی کاتالونیا آن چنان نسبت به جنبشهای اعتراضی در سراسر اسپانیا بیگانه بود که نه تنها رهبر حزب چپ گرای پودموس در کنار نخست وزیر اسپانیا قرار گرفته و علیه استقلال کاتالونیا موضع گرفت بلکه حتی نمایندگان این حزب در پارلمان کاتالونیا به تصمیم اعلام استقلال کاتالونیا در روز جمعه رای منفی دادند.

همه ی این فاکتورهای برشمرده درسهای ارزشمندی نه تنها برای جنبشهای استقلال طلبانه در سایر کشورهای اروپایی بلکه بیش از همه برای ملت کرد در خاورمیانه دارد. اینکه در مبارزه علیه رفع ستم ملی طبقه ی کارگر ملت تحت ستم کجا قرار می گیرد، اینکه جنبش رفع ستم ملی کدام مناسبات را با جنبش اعتراضی سراسری در این کشورها به وجود می آورد و بالاخره اینکه کدام استراتژی مسیر پیشروی این جنبش را ترسیم کرده و چه نیرویی آن را هدایت می کند ، فاکتورهای حیاتی برای این جنبشهاهستند.

بدون تردید باید گفت سرنوشت جنبش استقلال طلبانه در کاتالونیا اکنون بعد از پایان کشمکش حقوقی در میدان نبرد خیابانهای کاتالونیا و سراسر اسپانیا تعیین خواهدشد. چرا که تکیه بر قانون اساسی و یا قانون گرایی پاسخ به مطالباتی نیست که با مضامین مختلف به جلوی صحنه رانده می شوند.




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

آيا شاملو "جهاني" شد؟

سعيد يوسف

توضيح: اين يادداشت کوتاه را در همان تاريخي که در پايان اين نوشته آمده، يعني در سال ۲۰۱۰ که ده سالي از درگذشت شاملو مي گذشت، به درخواست کساني نوشتم که ظاهرا آشنائي کافي با قلم من و نوشته هايم نداشتند و بنابراين منتشر نشد و من هم آن را از ياد بردم و سالها در کشو من خاک مي خورد. در يک خانه تکاني ديدم که هنوز مي توان بدون تغييري چاپش کرد، و اين است که مي بينيد.

مبحث شيرين "جهاني شدن"

شاملو جان، فدايت شوم، چرا ما "جهاني" نمي شويم؟ يا شايد شده ايم و خودمان خبر نداريم؟
از ثمرات و برکات آن بولدوزرهائي که خلخالي براي تخريب تخت جمشيد به راه انداخت و سرشاخ شدن با جشن نوروز و چهارشنبه سوري وغيره، يکي هم همين موج ملي گرائي افراطي است که هرچه مي گذرد بيشتر به رايحه ي دلپذير شوينيسم و نژادپرستي آغشته مي شود و همه ي اقشار و اصناف را، افقي و عمودي، در بر گرفته: از اصولگرا تا سوسول گرا تا اپوزيسيون خارج کشور در همه ي الوانش.
ما خيلي احتياج داريم به اينکه هميشه بر سکوي اول جهان بايستيم و مثل آن خودپسند شازده کوچولو مي خواهيم که دائم برايمان کف بزنند تا ما هم با لبخند مليح آريائي به اين تشويق ها پاسخ بدهيم. ولي چه کنيم که دنيا هميشه ما را زياد جدي نمي گيرد.
چقدر نويسندگان و شاعران ما زور زدند و کماکان مي زنند که آثارشان به زبانهاي ديگر ترجمه شود. طبيعي است که در اين کار، نفعي مادي هم مي ديده اند و مي بينند، ولي عشق به "جهاني شدن" هميشه انگيزه اي بوده است به مراتب قوي تر. و بالاخره نتيجه اش چه شد؟ آيا ما سرانجام صاحب يک نويسنده يا شاعر "جهاني" شديم؟
ده سال پيش ۱ که شاملو از ميان ما رفت، نوشتم:
"شاملو برنده شد". نوشتم که "تصوير نهائي شاملو، تصوير يک پسربچه ي تخس‏ است که بر روي يک پايش‏ لي لي مي کند و همين طور لي لي کنان مي رود تا دستش‏ را به ديواره ي قرن مي زند و مي گويد: سُک سُک! و به اين ترتيب برنده مي شود. شاملو برنده ي نهائي شعر ما در قرن حاضر است." ۲
ولي، خوب، مي بينيم که منظور "شعر ما" است، نه شعر جهان. تا آنجا که به شعر فارسي مربوط مي شود، هنوز هم بر سر حرف پيشين هستم: شاملو اگر هم تعيين کننده ترين تأثير را در شعر معاصر نگذاشته باشد، به لحاظ دامنه ي تأثيرش‏، تأثيرگذارترين شاعر، و به لحاظ نفوذ عمومي شعرش‏، محبوبترين شاعر قرن اخير (و بلکه چند قرن اخير) در شعر فارسي بوده است. اما در قياس جهاني چطور؟
منظور از جهاني شدن، قطعاً نمي تواند ترجمه ي چند اثر به چند زبان ديگر باشد. اگر چنين بود، ما حالا يک ليست بلند بالا داشتيم از نويسندگان و شاعراني که جهاني شده اند، ولي متأسفانه جهان برايشان تره هم خرد نمي کند. از نثر شروع کنيم، و بگذريم از شناخت مختصر و محدودي که گروهي اندک از نخبگان غربي در دوره اي از هدايت پيدا کرده بودند با بوف کورش و حالا ديگر يک خوراک آکادميک شده است. ولي آيا کارهايي که از دولت آبادي و گلشيري (با هزار دوندگي و ريش گرو گذاشتن) به آلماني و انگليسي ترجمه شد، دنيا را تکان داد و چشمها را خيره کرد؟ خير، آب از آب تکان نخورد. و اما در شعر، حتي حافظ و مولوي و خيام هم آنطورها که ما فکر مي کنيم جهاني نشدند (مگر منظور در جهان فارسي زبان قديم باشد و آن قضيه ي رفتن قند پارسي به بنگاله).
اينکه بعداً گوته ي آلماني به حافظ ارادت پيداکرد، چندان نفوذ و شناخت پردامنه اي را در سطح غرب يا جهان نشان نمي دهد. مقوله ي خيام هم از اين قرارست که حدود صد و پنجاه سال پيش، ايشان ناگهان شد يک شاعر انگيسي زبان و اسم خودش را هم گذاشت ادوارد فيتزجرالد. هرکجا که زبان و ادبيات انگيسي رفت، او هم رفت. اين حکيم عمر فيتزجرالد، چيزي است از مقوله ي همان فدريکو گارسيا شاملوي خودمان. يعني بايد چنان مترجمي با چنان تسلط و نفوذ کلامي پيدا شود تا چنين امر بزرگ و غريبي اتفاق بيفتد و حتي موجود بي آزار و کم ادعائي مثل خانم مارگوت بيکل هم بشود يک شاعر معروف آلماني (حد اقل براي ما ايرانيها – خود آلمانيها که نمي شناسندش). شما مي بينيد که بعداً دهها ترجمه ي ديگر از خيام صورت مي گيرد، ولي آنها اگر هم فروشي داشته باشند، دارند نان همان شهرت فيتزجرالد را مي خورند و پس از اندکي تورق، به کناري گذاشته مي شوند.
مولوي يا به قول فرنگي ها "رومي" هم همينطور. الآن کتابهاي او از پرفروشترين کتابهاي شعر در آمريکاي شمالي اند. ولي اين شهرت مديون مترجمي است به نام کولمن بارکس، که شاعر خوبي است، و براي خودش شعر مي بافد و به نام مولوي چاپ مي کند. در واقع اين مترجم (و مجموعه ي شرايط پس از ۱۱ سپتامبر) باعث شده که توجهي عمومي به مولوي (و مثلاً انديشه هاي انساني او، نه لزوماً شعرش) پيدا بشود، و ترجمه هاي ديگران از کارهاي مولوي هم طبعاً به يمن اين شرايط از اين توجه بي نصيب نمي مانند.
و اما شاملوي عزيز و بزرگ و ماندگار خودمان، که با شعرش زندگي کرده ايم و بزرگ يا پير شده ايم و شعرش و صدايش دائماً در سرمان مي چرخد. در فيلم مستندي که از شاملو ساخته اند، به شکلي که بهمن مقصودلو آن را اديت کرده، فيلم با تصاويري از شاعران بزرگ و نام آور جهان شروع مي شود، از قبيل آدن و اليوت و لورکا و نرودا و آخماتوا و ناظم حکمت وغيره، تا سرانجام به شاملو برسيم. در واقع مقصودلو دارد به بينندۂ غير ايراني مي گويد: يک وقت فکر نکنيد شاملوي ما چيزي از اينها کم دارد! او هم شاعري است در رديف همين ها.
ولي آيا واقعيت چيست؟ اگر از من بپرسيد، طبيعي است که با عشقي که هميشه به آثار شاملو داشته ام (و اين را با دهها گفتار و مقاله، با يک ويژه نامه، و بالاخره با کتابي به زبان انگليسي نشان داده ام)، خواهم گفت شاملو هيچ از آنها کمتر ندارد و تازه براي من عزيزتر هم هست. ولي اگر از جهان بپرسيد...؟
بله، شعر او هم به زبانهاي مهم جهان ترجمه شده. اما بيشتر ترجمه هائي است که خود ما ايرانيها انجام داده ايم، بعنوان تفنن، يا فلان استاد ايراني يا آمريکائي براي مصرف آکادميک. و کيفيت اين کارها متأسفانه آنطور نبوده که يک شاعر و مترجم برجسته ي غربي با خواندن شان ناگهان احساس کند کشفي کرده (و احتمالاً صيحه اي بزند و از حال برود) و تصميم بگيرد کاري جدي براي ترجمه ي آثار شاملو انجام دهد. از اين لحاظ، حتي بايد گفت که فروغ خوش اقبال تر بوده و ترجمه هاي آغازيني که از کارهايش شده، با استقبال خوانندگان روبرو شده و توجه بيشتري به کارش را، در همه ي سطوح، در پي آورده است. زبان امروزي و صميمي فروغ نيز، همچون زندگي و مرگ تراژيکش، قطعاً در اينجا نقشي بازي کرده است.
براي شاملو، اما – براي آنکه شعرش بدرستي به جهان شناسانده شود و جايگاه شايسته ي خود را بيابد – بايد مترجمي به بزرگي و خلاقيت خود شاملو (در زبانهاي ديگر) پيدا کرد. ولي آنوقت تازه سوال مهمتري پيش خواهد آمد: آيا زبان فاخر و لحن پيامبرگونه ي شعر شاملو، اگر بخواهد عيناً بازسرائي شود، تا چه اندازه براي زندگي امروز و جهان امروز کشش خواهد داشت؟

سعيد يوسف، شيکاگو، مرداد ۱۳۸۹ (ژوئيه ي ۲۰۱۰)


۱ که حالا بايد گفت ۱۷ سال پيش.
۲ چاپ شده در آرش (پاريس)، شماره ي ۷۵-۷۶، فوريه ي ۲۰۰۱.




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

سرمايه‌داري دولتي پرانتز باز امپرياليسم!

۱۵. بازگشت ضدانقلاب!

محمد قراگوزلو


"نه" به ائتلاف طبقاتي!
در متن صد ساله‌گي انقلاب اکتبر بار ديگر نماينده‌گان طبقاتي و جنبشي دو اردوي کار – سرمايه در مقابل هم ايستاده‌اند. به نظر نمي‌رسد در اين قطب‌بندي آشکار نيروهاي سنتر چندان جايي داشته باشند. در يک جامعه‌ي عميقا طبقاتي مانند ايران، در جامعه‌يي که شکاف طبقاتي چنان عميق شده است که حتا فرمانده‌هان ارشد نظامي – مانند قاليباف در مناظره‌هاي انتخاباتي اخير (1396)- از شکل‌بندي اليگارشي 4 درصدي در ثروت و قدرت ياد مي‌کنند و به اين ترتيب حربه‌ي زنگ زده‌ي "افشاگري" اپوزيسيون را مچاله مي‌کنند، در جامعه‌يي که خرده‌بورژوازي‌اش به نحو شگفت‌ناکي پولاريزه شده و بنا به منافع اقتصادي و سياسي طيف‌هاي مختلف آن به يکي از دو قطب اصلي پرولتاريا و بورژوازي پيوسته است و.... سخن گفتن از ديدگاه‌هاي سنترِ سوسيال دموکرات‌ها و "چپ" ليبرال‌ها که تزهاي دست دوم کروگمن - استيگليتز را کپي پيست کرده و زير پرچم سوسياليسم به بازار آورده‌اند، سخت کمدي است! اين بازي خون‌بار از بيخ و بن "وسطي" ندارد! اين درست که خرده بورژوازي در عصر امپرياليسم مي‌تواند از ماهيت طبقاتي مترقي برخوردار باشد اما در ايران معاصر بخش‌هاي فوقاني خرده‌بورژوازي به چنان ثروتي رسيده‌اند که صرف‌نظر از نقش‌شان در توليد کالايي يا خدمات نه فقط هيچ تفاوتي با بورژوازي ندارند بل‌که در دفاع از حاکميت سياسي سرمايه – که عينا منافع طبقاتي خودشان را نماينده‌گي مي‌کند- سنگ تمام مي‌گذارند. کافي است به حضور بازي‌گران سينما، خواننده‌گان، پزشکان متخصص، فوتباليست‌ها و کساني از اين دست در کمپين‌هاي انتخاباتي اصلاح‌طلبان تامل کنيد، کساني که صاحب ابزار توليد نيستند و فروشنده‌ي نيروي کار به شمار مي‌روند. از سوي ديگر زنده‌گي و معاش بخش‌هاي تحتاني اين قشر عظيم اجتماعي از صاحبان تاکسي و نانوايي‌هاي کوچک گرفته تا مزرعه‌داران و باغ‌داران خرد تفاوت چنداني با متوسط درآمد کارگران ندارد. باري مستقل از کمونيست‌هاي هلندي و طيف‌هاي حاشيه‌يي کمونيسم شورايي – که با وجود هر درجه از اختلاف نظري در قالب سوسياليسم مارکس ارزيابي مي‌شوند- وجه بارز و مشترک "سوسياليست‌هاي ضدنوليبراليسم" خصومت آشکار با انقلاب اکتبر، رهبري انقلابي حزب بلشويک و به طور مشخص شخص لنين است. در قياس با مواضع ضدانقلابي اين طيف، ليبرال‌ها و فابين‌هايي چون راسل و برنار شاو در رديف دوستان انقلاب اکتبر ايستاده‌اند! اگر منشويک‌ها در آستانه‌ي انقلاب اکتبر بلشويک‌ها را به کنار کشيدن از کسب قدرت‌سياسي و بازکردن راه "بورژوازي دموکرات" به منظور انکشاف اقتصادي و تکامل پله‌کاني مناسبات اجتماعي توليد فرامي خواندند و استنادشان به "عقب‌مانده‌گي اقتصادي روسيه ي تزاري" متکي به برخي واقعيات درستِ منتج به راه‌برد غلط بود، در مقابل شبه منشويک‌هاي ضدنوليبرال معاصر در روزگاري به نکوهش انقلاب اکتبر وارد مي‌شوند و بر ضرورت "انقلاب دموکراتيک" و "اختلاط طبقاتي" و توافق سياسي با "بورژوازي ملي اصلاح‌طلب و خرده‌بورژوازي انقلابي" تاکيد مي‌کنند که "بورژوازي کوچک و متوسط و بزرگ و صنعتي و بازاري و رانتي و کارگزاراني و مشارکتي و موتلفه‌يي" تا بن دندان تمام ظرفيت‌هاي "انقلابي و دموکرات و تحول‌خواه" خود را از دست داده و به مانعي اساسي در مسير تاريخ تکامل تبديل شده است. مضاف به اين که با وجود شرايط غيرانقلابي در ايران طيف‌هاي فوقاني خرده‌بورژوازي به بالا چسبيده و تحتاني‌ها نيز به پايين پرتاب شده‌اند. به اين ترتيب اغتشاشِ مولفه‌ي "ائتلاف طبقاتي" ميان پرولتاريا و خرده‌بورژوازي را در چنين زمينه‌يي بايد سنجيد. من در ادامه‌ي اين مجموعه به نقد گرايش‌هايي که از دريچه‌ي ترم‌هاي نامربوطي از قبيل "کودتا و انقلاب زودرس" به ارزيابي انقلاب اکتبر مي‌پردازند؛ وارد خواهم شد و از اين نکته نيز سخن خواهم گفت که در واقع حمله به انقلاب اکتبر دستاويزي است براي زدن اصل انقلاب اجتماعي به عنوان تنها اهرم تحولات اجتماعي راديکال. نزديکي سياسي اين طيف‌هاي ضدنوليبرال به نئوليبرال‌هاي اصلاح‌طلب – که در انتخابات 88؛ خيزش سبز و دو انتخاب روحاني متبلور شد- چندان هم اتفاقي نيست! مضاف به اين‌که استناد اين طيف به مارکس و نقد اقتصاد سياسي از موضعِ پروژه‌ي "سياست زدايي" و انتقال آموزگار پرولتاريا از متن جنبش انقلابي طبقه‌ي کارگر به دانشگاه و آکادمي است. درواقع از منظر اين جريان مارکس حداکثر اقتصادداني است در مقابل آدام اسميت.
ادامه دهيم!

بازگشت ضدانقلاب!
بي‌شک مهم‌ترين خصلت بورژوازي روس عظمت‌طلبي ناسيوناليستي آن بوده است. ظاهر قضيه اين است که پيروزي سياسي انقلاب اکتبر متضمن درهم شکستن تمام ارگان‌هاي سرکوب دولت بورژوايي اعم از ارتش و پليس و بوروکراسي بوده است. با وجودي که منتقدان انقلاب اکتبر، بلشويک‌ها را به اعمال خشونت عليه دولت ساقط شده‌ي کرنسکي و تزارها متهم مي‌کنند اما واقعيت اين است که اين بورژوازي نه فقط از لحاظ سياسي و تشکيلاتي به طور کامل منهدم نشد بل‌که از اواخر دهه‌ي سي (1930) زمينه‌هاي بازگشت سرمايه‌داران و برخي کارمندان متخصص و حتا ارتشي‌هاي فراري مساعد گرديد. از همين برهه به موازات اختلال اساسي در روند آزادي‌هاي فردي و اجتماعي -که در کنگره‌ي دهم شکل بسته بود- و نهادينه شدن تدريجي استبداد سياسي به مثابه شکسته شدن يک بال حرکت به سوي سوسياليسم نزديک به 75 درصد از کادرهاي ارتش و بوروکرات در دولت جديد سازمان يافته بودند. از سوي ديگر به دليل کشته شدن کادرهاي پرولتر در جريان تهاجم 14 دولت امپرياليستي و جنگ‌هاي داخلي بسترهاي مناسبي براي ارتقاي سياسي فرصت‌طلبان در حزب بلشويک به وجود آمد. تروتسکي، زينويف، کامنف و البته بوخارين از کادرهاي محبوب حزب بلشويک بودند و در ميان کارگران و زحمتکشان کمونيست جاي‌گاه ويژه‌يي داشتند. چندان اتفاقي نيست به هنگام آغاز تعرض به رهبران شناخته شده و محبوب بلشويک و به خصوص تروتسکي کارگران آگاه و پيش‌رو و انقلابي واکنش اعتراضي خاصي نشان نمي‌دهند. بله آن کادرها غالبا در جنگ کشته شده و جاي خود را به عناصر جديدي داده بودند که براي ارتقا در سلسله مراتب حزبي حاضر بودند حتا به روي رهبران محبوب انقلاب آتش بگشايند!
نگاه تروتسکي به پروسه‌ي عروج بورژوازي روسيه و تسخير سکان‌هاي قدرت‌سياسي و بهره‌مندي از امتيازات ويژه‌ي اقتصادي بسيار محتاطانه است. واضح است که تروتسکي از شکل‌بندي تدريجي طبقه‌ي جديد بورژوازي شوروي سخن مي‌گويد و براي تبيين نظر خود اگرچه به آمار دستمزدها و درآمدها و چيستي و چه‌گونه‌گي فاصله‌ي طبقاتي دسترسي ندارد، اما با اين حال نگراني او از ظهور اين طبقه در صورت‌‌مندي‌هاي ظاهري روابط اجتماعي حاکم بر شوروي در اواسط دهه‌ي سي (1936 به بعد) کاملاً پيداست. برتري بطئي نخبه‌گان بوروکرات منشِ وابسته به حزب نسبت به کارگران و فرودستان اگرچه در قالب مالکيت دولتي بر وسايل اجتماعي توليد صورت مي‌‌بندد اما همين دولتِ متصدي انتقال خود به يک دستگاه بوروکراتيک تبديل شده است که امکان رشد خرده‌بورژوازي را ميسر ساخته و براي تبديل آن به طبقه‌ي جديد پيش‌تاز شده است. در واقع بدون ابزار و حمايت‌هاي دولتي امکان عروج اين طبقه‌ي جديد مقدور نيست. مضاف به اين که نخبه‌گان اين طبقه‌ي در حال شکل‌بندي، در لابه‌لاي مناصب مختلف خود دولت "سوسياليستي" پناه گرفته‌‍‌اند و از شانه‌هاي همين دولت بالا رفته‌اند. به يک مفهوم دولت نه فقط زمينه را براي گذار (انقلاب مداوم به تعبير تروتسکي) به سوي سوسياليسم مساعد نکرده، بل‌که خود به عامل اصلي اختلال در روند اجتماعي شدن توليد درآمده است.
«با وجود پر شدن جاي خالي کادرهاي علمي توسط تازه وارديني که از پايين برخاسته‌اند، در سال‌هاي اخير فاصله‌ي اجتماعي بين کار يدي و کار فکري نه تنها کاسته نشده بل‌که زيادتر هم شده است. قضيه اين نيست که مرزهاي هزار ساله‌ي قشري که تعيين‌‌کننده‌ي همه‌ي جوانب زنده‌گي انسان‌هاست - مرز بين شهرنشين پر زرق و برق و دهقانان زمخت و ناهنجار، مرز بين خبره‌ي علوم و کارگر روزمزد - صرفاً ظاهري کم يا بيش پيراسته‌تر از گذشته پيدا کرده‌اند. خير. اين مرزها به ميزاني قابل ملاحظه از نو آفريده شده‌اند و دارند خصلتي هرچه گستاخ‌تر به خود مي‌گيرند.» (پيشين، ص:242)
گفتم و تاکيد مي‌کنم و از تکرار آن خسته نمي‌شوم که در اواسط دهه‌ي 30 بلشويک‌ها به دلايل مختلف از جمله بحران داخلي و جنگ و تصفيه‌هاي سياسي، کادرهاي کارگري و تئوريک خود را از دست داده بودند و در قالب نظام سياسي تک حزبي، غير شورايي و متکي به نخبه‌گان هوادار حزب حاکم برنامه‌هاي خود را پيش مي‌‌بردند. رهبران حزب به‌تدريج و هم‌زمان با نيازهاي فزاينده‌ي صنايع‌سنگين به مهارت مهندسان و نيروهاي متخصص، به دادن امتيازات ويژه‌يي تمکين کردند که از همه‌سو زمينه‌ساز عروج بورژوازي جديد روسيه بود. سطح رفاه مورد نظر نخبه‌‌گان با اساس آرمان‌هاي برابري طلبانه‌ي سوسياليستي سنخيتي نداشت. حزب کمونيست که از نماينده‌گان شوراهاي کارگري تخليه شده بود، به تدريج در مقابل منافع و مطالبات اوليه‌ي طبقه‌ي کارگر شوروي ايستاد.
به نوشته‌ي توني‌کليف «بين نهمين و دهمين کنگره‌ي اتحاديه‌هاي کارگري 17 سال سپري شد. (49-1932) سال‌هايي که شاهد تغييرات شگرفي مانند از بين رفتن 7 ساعت کار روزانه بود و سرانجام زماني که کنگره تشکيل شد، همان‌طور که ترکيب اجتماعي کنگره نشان داد دربرگيرنده‌ي کارگران نبود. زيرا 41.5 درصد نماينده‌گان کنگره از مسوولين تمام‌وقت اتحاديه‌هاي کارگري بودند، 9.4 درصد تکنسين‌ها و فقط 23.5 درصد کارگر بودند. در کنگره‌ي 1932 حداقل 84.9 درصد نماينده‌گان را کارگران تشکيل مي‌دادند.» (توني کليف، صص:43-42)
آن دسته از جامعه‌شناسان پاچه ورماليده‌يي که با تجاهل بلشويک‌هاي اوليه را متهم به خشونت و قتل مخالفان سياسي خود مي‌کنند به‌تر از من به رسالت و نقش واقعي دولت در جوامع طبقاتي آگاه هستند. آنان خوب مي‌دانند که هر دولتي با تمام دستگاه عريض و طويل ارتش و پليس و بروکراسي تنها براي حفاظت از منافع طبقه‌ي حاکم مستقر شده است. هيچ دولتي را- حتا در پيش‌رفته‌ترين دموکراسي‌هاي بورژوايي از جمله اروپاي شمالي- نمي‌شناسيم که از ابزار سرکوب بي‌بهره باشد. مساله به ساده‌گي اين است که دولت ابزار سرکوب طبقه‌ي حاکم است. اين سرکوب به ويژه اگر قرار باشد طبقه‌ي فرودست (طبقه‌ي کارگر) به شيوه‌هاي مختلف از اعتصاب در کارخانه و تظاهرات خياباني آرامش و ثبات و سود سرمايه را به مخاطره بيندازد، به هر شکل ممکن و ضروري عمل خواهد کرد. براي اين که دستگاه سرکوب و پليس دولت به وظايف "مشروع" و "قانوني" خود عمل کند مهم نيست که سطح "دموکراسي" در چه مرزي از پيش‌رفت يا عقب‌مانده‌گي باشد. کارگران اراکي آذراب باشد که براي گرفتن دستمزدهاي معوقه جاده را بسته‌اند يا کارگران پاريسي باشند که در اعتراض به سن بازنشسته‌گي به خيابان آمده‌اند. البته که نوع و شيوه‌ي سرکوب بر اساس توازن قوا و فاکتورهاي ديگر متفاوت است اما در هر حال هدف سرکوب مشخص است. انقلاب در سطح روي‌کرد سياسي معطوف به کسب قدرت اگر نتواند تمام ابزارهاي اعمال سلطه‌ي طبقاتي دولت پيشين را به منظور تسلط دولت جديد درهم بشکند لاجرم در مسير خود و به تناسب توان بازسازي نيروهاي منهزم مورد تهديد قرار خواهد گرفت. از اواخر دهه‌ي سي سر و کله‌ي ضدانقلاب و عوامل نظامي و اداري و سرمايه‌دار دولت قبلي در روسيه‌ي انقلابي آفتابي شد. در غياب کادرهاي به خاک افتاده‌ي پرولترهاي انقلابي به تدريج دولت در اختيار طيفي از ضدانقلاب و عناصر فرصت‌طلب قرار گرفت و....

ادامه دارد
شنبه 6 آبان 1396/// 28 اکتبر 2017
محمد قراگوزلو
Qhq.mm22@gmail.com

 




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

کودکان زباله‌گرد تهران در معرض آزار و تعرض جنسی

 

کودکان کار و نوجوانانی که در میان زباله‌ها می‌گردند، تنها استثمار نمی‌شوند، بلکه در معرض آزار و سوءاستفاده جنسی نیز قرار می‌گیرند. شورای شهر تهران به دنبال برنامه‌هایی برای یاری‌رسانی به محرومان کم سن و سال جامعه است.

در کلان‌شهر تهران هزاران کودک و نوجوان برای رسیدن به نانی بخورونمیر، به کارهای سخت اما کم‌درآمد اشتغال دارند.

آنها معمولا نه به طور مستقل، بلکه در پیوند با شبکه‌های مافیایی زندگی و کار می‌کنند که هم آنها را استثمار می‌کنند و هم در معرض آزار و اذیت و به ویژه سوءاستفاده جنسی قرار می‌دهند.

به گفته کارشناسان و مددکاران اجتماعی این کودکان از حقوق اجتماعی و شهری محروم هستند و هیچ قانون و مرجعی از آنها حمایت نمی‌کند.

بنا به گزارشی که خبرگزاری کار ایران (ایلنا) منتشر کرده است، مجموعه‌ای از نهادهای مستقل برای حمایت از این کودکان وارد میدان شده‌اند.

الهام فخاری، عضو شورای شهر تهران، ری و تجریش، به ایلنا گفته است که اقدامات فرمانداری برای یاری به کودکان کار و حمایت از آنها تا کنون نتیجه قابل‌توجهی نداشته است.

خانم فخاری با اشاره به وضعیت نابسامان برخی از کارگاه‌های تفکیک زباله که به کودکان خوابگاه داده‌اند، می‌گوید: «اغلب این کودکان بیماری دارند، اما مسئله بیماری نسبت به سایر مشکلات این کودکان در اولویت نیست، چرا که از اغلب این کودکان سوءاستفاده‌های جنسی می‌شود.»

عضو شورای شهر تهران تقاضا کرده است که به ویژه خوابگاه‌هایی که کودکان کار در آنها بیتوته می‌کنند، زیر مراقبت دقیق قرار گیرند. 

 




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

جراحی قلب باز اگر بعدازظهر انجام شود 'عوارض کمتری دارد'

پژوهشگران فرانسوی می‌گویند خطر عوارض جراحی قلب باز بعدازظهرها کمتر است.

این محققان که پژوهش خود را در نشریه لنست منتشر کرده‌اند، متوجه شدند که عوارض بالقوه مرگبار جراحی قلب باز -مثل سکته قلبی، نارسایی قلبی و مرگ- وقتی این جراحی بعداز ظهر انجام شود نصف مواردی است که جراحی صبح صورت بگیرد.

در جراحی قلب باز مثلا برای تعویض دریچه یا عروق قلب باید قلب را موقتا از کار انداخت و این باعث فشار بر قلب -و اعضای دیگر- می شود چرا که اکسیژن رسانی به آن کاهش پیدا می کند.

این پژوهشگران بر این باورند که قلب با توجه به ساعت درونی و چرخه زیستی بدن، بعدازظهرها قدرت بیشتری دارد و به همین دلیل عوارض جراحی بعدازظهرها کمتر می‌شود.

پروفسور بارت استالس، پژوهشگر انستیتو پاستور شهر لیل در فرانسه که در این تحقیق مشارکت داشته به بی‌بی‌سی گفت: "ما نمی‌خواهیم مردم را از این جراحی بترسانیم، این جراحی جان آنها را نجات می‌دهد."

به گفته پروفسور استالس برای بیمارستانها غیر ممکن است که تمام جراحی‌ها را بعد از ناهار انجام دهند، اما این کاری "منطقی" است که جراحی قلب باز را برای بیمارانی که بیشتر در معرض خطر هستند بعدازظهر انجام دهیم.

ساعت بدن یا ریتم زیستی، چرخه ۲۴ ساعته‌ای است که هماهنگ با چرخش کره زمین به دور خود و گذر روز به شب و بر عکس، فعالیت اعضا و اندام‌های بدن و رفتار ما را تنظیم می‌کند، از جمله تنظیم دمای بدن، ترشح هورمون‌ها و سوخت و ساز.

همین ساعت درونی بدن است که باعث می‌شود شب‌ها بخوابیم و صبح با روشن شدن هوا از خواب برخیزیم.

به همین ترتیب قوت و عملکرد قلب هم بر حسب تغییرات ساعت بدن تغییر می کند و خطر سکته قلبی یا سکته مغزی در اوایل صبح بیشتر است و عملکرد قلب و ریه بعداظهرها به حداکثر می‌رسد.

دکتر جان انیل از شورای تحقیقات پزشکی بریتانیا می‌گوید: "این از نظر علمی خیلی تعجب برانگیز نیست، زیرا سلول‌های قلب هم مثل دیگر سلول های بدن چرخه زیستی دارند."

"دستگاه قلب و عروق در اواسط/اواخر بعداظهر بالاترین عملکرد دارد و به همین دلیل است که ورزشکاران حرفه‌ای در این ساعات روز معمولا بهترین رکورد را به جا می‌گذارند."

یکی از دلایلی که می‌تواند تفاوت در عوارض جراحی صبح و بعدازظهر را توضیح دهد، ساعت بدن خود جراحان است؛ شاید جراح صبح‌ها به دلیل ساعت بدن خود خسته باشند و مهارت های جراحی شان کاهش پیدا کند بخصوص اگر "آدم صبح" نباشند، اما گروه تحقیق می‌گوید که تمام تلاشش را کرده تا مطمئن شود نتیجه این تحقیق فقط وابسته به خستگی جراح نیست.

این محققان همچنین نمونه بافت قلب بیماران را هم بررسی کردند و دریافتند که این بافت بعدازظهر راحت تر می‌تپد.

آنها سپس دی‌ان‌ای این بافت‌ها را را بررسی کردند و ۲۸۷ ژن پیدا کردند که بر حسب چرخه زیستی کار می‌کردند و در طول روز عملکردشان کم و زیاد می‌شد.

بعد محققان به سراغ موشها رفتند و با دارو سعی کردند فعالیت یکی از این ژنها را تغییر دهند و به نظر رسید که این کار خطر مرگ موشها را بعد از عمل کاهش داد.

 




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

قصه های بند




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید
لوییس مانویل، ۱۰ ماهه واهل شهر تکومان در ایالت کولیمای مکزیک، با داشتن وزنی برابر با ۳۰ کیلوگرم، چاق ترین بچه دنیا در سن خودش شناخته شده است.
  
 این پسر بچه مکزیکی که وزنی معادل با وزن یک پسربچه ۹ ساله دارد و همواره گرسنه است، وقتی که فقط یک ماه داشت، لباسهای یک کودک دو ساله را می پوشید.
 
از لحاظ پزشکی این بیماری سندروم «پرادرویلی» نامیده می شود که یک نابهنجاری لاعلاج است و می تواند باعث ایجاد حملات قلبی در کودکان شود.این نابهنجاری ژنتیکی مربوط به اختلال در عملکرد ژنهای خاصی است که مبتلایان را به احساس گرسنگی دایمی وامی‌دارد و اغلب سبب امراض چاقی و دیابت نوع دو در آنها می شود.
 
این گزارش می افزاید: شرایط ژنتیکی نادری از جمله اشتهای فراوان همیشگی به خوردن غذا، رشد محدود و کاهش حجم ماهیچه ای هست که سببب بروزبرخی مشکلات می شود.
 
 
 
مشکل لوییس فقر خانواده او هم هست که برای تامین مواد غذایی مورد نیاز او با مشکل مواجهند و برای دریافت کمک و اعانه جهت فراهم کردن داروهای لازم و مواد غذایی او از نیکوکاران درخواست کمک کرده اند.
 
به گفته ایزابل، مادرلوییس او هنگام تولد سه و نیم کیلوگرم وزن داشته، اما به سرعت شروع به افزایش وزن کرده و اکنون در ۱۰ ماهگی سی کیلوگرم وزن دارد.
 
او می گوید: فقط یک ماه پس از تولد پسرم متوجه شدیم که لباسها برایش کوچک شده و باید لباسهای یک بچه دو ساله را برایش تهیه کنیم. ما وزن گیری سریع کودکمان را به چشم می دیدیم و مشاهده کردیم که گاهی اوقات حتی نمی توانست بخوابد و به خاطر اضافه وزن دچار تنگی نفس می شد.
 
تا کنون آزمایشات زیادی روی او انجام شده است، اگرچه کاملا اثبات نشده ولی پزشکان بر این باورند که او از سندرم پرادر ویلی رنج می برد. به گفته پزشکان، لوییس اولین مورد گزارش شده این بیماری در این سن است. بیشتر نگرانی پزشکان و والدین این کودک بابت حملات قلبی و مشکلات تنفسی است که ممکن است برای او ایجاد شود.
 
خانواده این کودک به دلیل فقر مالی و ناتوانی در پرداخت هزینه های درمانی از مردم و مسئولین درخواست کمک کرده اند. 
 



تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

اسیدی شدن اقیانوس‌ها 'بر همه آبزی ها اثر خواهد گذاشت'

نتیجه یک مطالعه گسترده نشان می‌دهد که همه موجودات ساکن اقیانوس ها دستخوش پدیده اسیدی شدن آب ها قرار خواهند گرفت که ناشی از افزایش تولید دی اکسید کربن توسط جامعه مدرن است.

این مطالعه که هشت سال طول کشیده و ۲۵۰ دانشمند در آن شرکت داشته اند دریافته است که به خصوص نوزادان دریایی آسیب پذیر خواهند بود.

این بدان معنی است که شمار ماهی های "روغن" (Cod) که به بزرگسالی خواهند رسید می تواند به یک چهارم کاهش یا کمتر کاهش یابد.

این ارزیابی محصول پروژه "بیواسید" است که توسط موسسات آلمانی هدایت می شود.

قرار است خلاصه ای از یافته های اصلی این ارزیابی در ماه نوامبر در نشست سالانه مذاکره کنندگان آب و هوایی سازمان ملل که امسال در شهر بن برگزار خواهد شد عرضه شود.

نویسندگان گزارش "تاثیر بیولوژیکی اسیدی شدن اقیانوس ها" می گویند که بعضی از جانوران ممکن است "مستقیما" از گرمایش بهره ببرند اما حتی این گروه هم احتمالا در اثر تغییرات در شبکه غذایی به دلیل گرمایش به طور غیرمستقیم آسیب خواهند دید.

به علاوه تحقیقات نشان می دهد که تغییرات ناشی از اسیدی شدن در اثر تغییرات اقلیمی، آلودگی، توسعه سواحل، ماهیگیری بی رویه و کودهای کشاورزی بدتر خواهد شد.

اسیدی شدن اقیانوس ها به این دلیل اتفاق می افتد که دی اکسید کربن آزاد شده در اثر سوزاندن سوخت های فسیلی، در آب در حل می شود و به تولید اسید کربنیک منجر می شود که پ هاش (خاصیت بازی) آب را افزایش می دهد.

از زمان شروع انقلاب صنعتی میانگین پ هاش آب های سطحی اقیانوس ها از ۸.۲ به ۸.۱ کاهش یافته است: یعنی میزان اسیدی بودن آب ۲۶ درصد بالا رفته.

دانشمندان از سال ۲۰۰۹ در این برنامه مشغول مطالعه تاثیر اسیدی شدن بر آبزیان در جریان دوره های مختلف حیات؛ چگونگی تاثیر آن بر شبکه غذایی؛ و امکان تخفیف این آثار از طریق انطباق تکاملی بوده اند.

بعضی از مطالعات در آزمایشگاه بود اما سایر مطالعات در دریای شمال، بالتیک، اقیانوس منجمد شمالی و پاپوآ گینه نو انجام شد.

ترکیبی از بیش از ۳۵۰ مقاله علمی در مورد تاثیر اسیدی شدن اقیانوس ها آشکار می کند که تقریبا نیمی از گونه های جانوری که آزمایش شدند واکنشی منفی به افزایش متوسط تراکم دی اکسید کربن در آب داشتند.

دکتر کارول ترلی متخصص اسیدی شدن اقیانوس از آزمایشگاه دریایی پلی موت این تحقیقات را فوق العاده مهم می داند.

او به بی بی سی گفت: "این مطالعه باعث شناخت گسترده ای درباره تاثیر اسیدی شدن بر طیف وسیعی از ارگانیسم های دریایی از میکروب ها گرفته تا ماهی ها داشته است."

"با نزدیک شدن مذاکرات تغییرات اقلیمی سازمان ملل در ماه نوامبر امسال در بن، حالا خوب می دانیم که اقیانوس ها و اکوسیستم های آن را نباید نادیده گرفت.

 




تاریخ: سه شنبه 9 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

موج مهاجرت پرستاران

محمد شريفي‌مقدم، قائم مقام "سازمان نظام پرستاري"، در گفتگو با خبرنگار خبرگزاري دولتي ايلنا، گفته است طي سالهاي اخير و بويژه در دوره حکومت روحاني وضعيت پرستاران بدتر شده است. وي گفته است که هر چند آمار دقيقي از ميزان مهاجرت پرستاران وجود ندارد، اما از روي شمار پرستاراني که مسقيما براي گرفتن گواهي به "سازمان نظام پرستاري" مراجعه مي کنند، بطور متوسط سالانه 500 پرستار کشور را به مقصد امارات متحده، ترکيه و کشورهاي کانادا و استراليا ترک مي کنند. وي اعتراف مي کند که آمار واقعي بسيار بيش از اين است. وي در مورد علت اين موج مهاجرت به پائين بودن حقوق پرستاران در مقايسه با حقوق پزشکان، ( که بين 200 تا 300 برابر بيشتر است)، عدم پرداخت به موقع حقوقها و مبالغي که به عنوان کارانه، به دليل سختي کار قرار است به پرستاران پرداخت شود، تا جائيکه برخ حتي بيش از يک سال از دولت و از صاحبان بيمارستانها طلب دارند، اشاره مي کند. وي مي گويد: پرستاراني هستند که با ۵۰۰ هزار تومان درآمد بدون بيمه سرمي‌کنند و در نهايت هشدار مي دهد که: "جامعه پرستاري در آستانه انفجار است."
مطابق آمارهاي دولتي در ايران به ازاي هر سه تخت تنها يک پرستار وجود دارد و در اين وضعيت بيماران بسياري به دليل عدم مراقبت پزشکي مي ميرند. در حاليکه طبق استاندارد هاي جهاني بايستي براي بخش هاي عمومي حداقل ۲ پرستار و بخش هاي ويژه بين ۴ تا ۵ پرستار به ازاي هر تخت بيمارستاني وجود داشته باشد. فشار کمبود تخت بيمارستان مستقيما به بيمار و به پرستار منتقل مي شود.

چه کسي مي تواند اين واقعيت را انکار کند که اولا شغل پرستاري از مشاغل بسيار سخت، حساس، پرمسئوليت و پر از دلواپسي است که اگر غم نان و تامين معيشت هم با آن اضافه شود، بسيار سخت تر خواهد شد. اگر ديگر مشاغل با همه دشواري و حساسيت هايشان با آلات و ابزار و اشياء سر و کار دارند کار پرستاري مستقيما با جان انسان ها و حيات و ممات آنان درگير است. با هيچ معياري سزاوار نيست که پرستاران هم از سلامتي و جان و استراحت شب و روزشان مايه بگذارند و هم درگير غم نان و نگران زندگي خود و خانواده و آينده فرزندان شان باشند. ثانيا، به هر اندازه استاندارد زندگي، معيشت و شرايط کار پرستاران پائين باشد به همان اندازه شانس بهبودي بيماران نيز تقليل پيدا مي کند. ساعات کار طولاني، حجم زياده از حد کار و مسئوليت حساس از سويي و حقوق و مزاياي ناچيز و آينده تضمين نشده، از سوي ديگر تنها بر سطح زندگي پرستاران اثر نخواهد گذاشت؛ بلکه بازتاب اين درجه از محروميت، بر سلامت جامعه تاثير جدي بر جا خواهد گذاشت و در بهبودي بيمار اخلالي جدي ايجاد خواهد کرد.
پرستاران کارگراني هستند که محبوب همه و از احترام خاصي در جامعه برخوردارند، اما هيچگاه پاداش واقعي خدماتشان را دريافت نمي دارند. اينان که شبانه روز با شيفت کار طولاني و با کار پر استرس، دلسوزانه و صبورانه در خدمت بيماران و مصدومان و ناتوانان هستند، همواره با تن و روحي خسته و دنيايي از دلهره به خانه بر مي گردند، تا خود را براي روزي ديگر و شيفتي ديگر آماده کنند. يکي از رنج هاي روزمره پرستاران کارگر، فشار کار زياد و ناتواني از پاسخ گفتن به همه نيازهاي نيازمندان حوزه کار خود است. اگر شغل پرستاري در زمره مشاغل سخت است، که بايد باشد؛ نمي توان با شيفت طولاني کار، با بي توجهي به تعطيل هفتگي، با برخوردار نبودن از حقوق مکفي، آن را سخت تر و دشوارتر کرد. تحميل ساعات طولاني کار، رعايت نکردن حقوق پرستاران براي کار شبانه و ايام تعطيل و عدم پرداخت حقوق و مزاياي مربوط به آن، غير انساني است و در اين مورد حاکميت حتي قوانين مصوب خود را هم رعايت نمي کند. قانون موسوم به "تعرفه گذاري خدمات پرستاري" مصوب سال 1386 ، که اجراي ان يکي از مطالبات هميشگي پرستاران است، همچنان روي کاغذ مانده و اجرا نشده است. تخت بدون پرستار مانند قبر است براي بيمار‌'' اين تعبير يکي از اعضاي شورايعالي نظام پرستاري در رابطه با کمبود پرستار در مراکز درماني است. گويا تر از اين نمي توان اعتراف کرد که با کمبود پرستار وعوارض اين کمبود چه تهديدي در کمين بيمار نشسته است.
مطالبات پرستاران در هر حدي که باشد از آنجايي که مستقيما بر راندمان کار انساني آنان اثر خواهد گذاشت و امر بهبودي بيماران را تسريع خواهد کرد، مورد پشتيباني بيماران، وابستگان آنان و کل جامعه است، به عبارت ديگر پرستاران و مردم، خواست ها و مطالبات مشترکي دارند.

 




تاریخ: سه شنبه 1 آبان 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

سیاست اقتصادی حاکم بر ایران اجرای تمام و کامل سیاستهای نئولیبرالی شکست خورده بانک جهانی است که در عرصه های آموزش و پرورش و آموزش عالی و بهداشت در حال کامل شدن است. سیاستی که در آن باید کمترین حقوق را به فروشنده گان نیروی کار داد و بیشترین مالیات را از آنها گرفت و مانع از تشکیل یابی آنها شد تا خواستار افزایش دستمزد نشوند و نیز کلیه ی خدمات اجتماعی مانند آموزش، بهداشت و درمان آب و برق و گاز و تلفن و غیره به قیمت تمام شده به اضافه سود (چون خدمات دهنده گان باید درآمدزا باشند) به مردم میفروشند. این است نئولیبرالیسم که با کودتای پینوشه بر علیه سالوادور آلنده در شیلی در سال 1973 شروع شده و اکنون در حال مردن است یا به قول بعضی از اقتصاددانان خیلی وقت پیش مرده بود. اما چرا عده ای این را نمیپذیرند به خاطر این است برای آنها نان فراوان دارد!! 

این خبر را بخوانید تا موضوع را دریابید:

کد خبر:۷۴۱۴۶۴
تاریخ انتشار:۰۳ آبان ۱۳۹۶ - ۰۷:۵۰25 October 2017
 

ابلاغیه سازمان بیمه سلامت مبنی بر دریافت خدمات درمانی رایگان تنها در مراکز دولتی و دانشگاهی با دفترچه بیمه سلامت، خبری است که با واکنش های متفاوتی همراه بوده است.

به گزارش مهر، این روزها در فضای مجازی و رسانه ها شاهد انتشار خبری هستیم که موجی از نگرانی و ناامیدی را در هموطنان و مدیران حوزه سلامت ایجاد کرده است. ابلاغیه سازمان بیمه سلامت ایران مبنی بر دریافت خدمات درمانی رایگان تنها در مراکز دولتی و دانشگاهی با دفترچه بیمه سلامت، خبری است که با واکنش های متفاوتی همراه بوده است.

این دستورالعمل در حالی ابلاغ شده که گرچه قابل دفاع است اما تبعات آن برای وزارت بهداشت و مردم در هنگام دریافت خدمات نادیده انگاشته شده است. عدم توجه به وظیفه سازمان بیمه سلامت در ابتدای طرح تحول سلامت، مشکلات مهمی در توازن منابع و مصارف آن ایجاد نموده که عارضه آن فرافکنی، کاهش خدمات و افزایش فشار خارج از توان و منابع واقعی به حوزه درمان کشور است.




تاریخ: سه شنبه 30 مهر 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

خوشمزه اما زهردار

طعم قوی لوبیای تونکا باعث شده این ماده غذایی به شدت بین آشپزهای حرفه‌ای و تولیدکنندگان محصولات غذایی محبوبیت پیدا کند. اما مشکلی در این میان وجود دارد، یک ماده شیمیایی موجود در این لوبیا می‌تواند در صورت مصرف زیاد کشنده باشد.

ماده‌ای که هم مسبب کشتار حیوانات بوده و هم هدف حمله نیروهای انتظامی؛ در ایالات متحده آشپزها باید برای دسترسی به آن سراغ قاچاقچی‌ها بروند.

این چیزها را که شنیدم، تصمیم گرفتم با بسته‌ای که از اینترنت خریده بودم خیلی محتاطانه و به سبک یگان‌های خنثی‌کننده بمب برخورد کنم. در داخل بسته یک شیشه لوبیای سیاه چروکیده هست شبیه کشمش ولی اندکی کشیده‌تر. به این‌ها می‌گویند "لوبیای تونکا" - دانه‌های معطر درختی غول‌پیکر که در اعماق جنگل‌های پرباران آمازون می‌روید.

کافی است آن را روی دسر خود رنده کنید، یا در شربت حل کنید تا با مزه باورنکردنیش آشنا شوید. برای همین است که تونکا به خوشمزه‌ترین ماده غذایی نسبتا ناشناخته دنیا معروف شده است.

اگر نظر اینترنت را بخواهید، مزه آن ترکیبی است از علف تازه، وانیل، شیرین بیان، کارامل و گل میخک که در مجموع حس گرمی دارد و با اندکی ماگنولیا آمیخته شده. در شیشه را باز می‌کنم و بو می‌کشم. بوی ضعیفی مثل جلای چوب می‌دهد.

توماس راکل، شیرینی‌پز ارشد رستوران لبرناردین نیو یورک، می‌گوید "تا وقتی که در مصرفش زیاده‌روی نکنید - واضح است که میزان زیادش می‌تواند کشنده باشد - خیلی خوشمزه است". شما را نمی‌دانم، ولی من که چندان از این حرف دلگرم نشدم.

فروش لوبیای تونکا برای مصارف غذایی از سال ۱۹۵۴ در آمریکا غیرقانونی بوده. غداهایی که تونکا داشته باشند "آلوده" تلقی می‌شوند، اما این باعث نشده که شما نتوانید چنین غذاهایی را در رستوران‌های معروف، از نیو یورک گرفته تا کالیفرنیا، پیدا کنید. ایالات متحده بزرگترین واردکننده تونکا در دنیا است.

طعم خاص لوبیای تونکا ناشی از میزان غیرعادی زیاد ماده شیمیایی کومارین است که به صورت طبیعی در صدها گیاه دیگر مانند علف، اسطوخدوس و گیلاس یافت می‌شود. حتی اگر در زندگی هرگز با این لوبیاها برخورد نکرده باشید هم احتمالا می‌توانید حدس بزنید که چه بویی می‌دهند.

کومارین اولین بار در ۱۸۲۰ در این لوبیاها کشف شد. نام این ماده شیمیایی از نامی که در جزایر کارائیب برای درخت تونکا استفاده می‌شود گرفته شده. چندی نگذشت که شیمیدانی انگلیسی که شهرتش را بیشتر مدیون اختراع اولین رنگ مصنوعی است، توانست آن را در آزمایشگاه تولید کند.

میزان مصرف کومارین در اوایل دهه ۱۹۴۰ به شدت زیاد بود و به عنوان یکی از اولین افزودنی‌های مصنوعی واقعا مفت بود. به شکلی گسترده به عنوان جایگزینی برای وانیل طبیعی در شکلات، آبنبات و معجون‌های تلخ، اسانس وانیل و حتی نوشیدنی‌های گازدار استفاده می‌شد. کومارین به سرعت به سیگار هم اضافه شد و رایحه پیچیده‌اش حتی در کارخانه‌های عطرسازی هم پیچید.

اما کار بیخ پیدا کرد. آزمایش‌هایی که روی سگ‌‎ها و موش‌ها انجام شده بود نشان می‌داد که این ماده سمی است و مصرف نسبتا ناچیزش هم ظرف چند هفته صدمات زیادی به کبد وارد می‌کند. تنها پنج گرم کومارین (حدود دو قاشق چای‌خوری) یک گوسفند را می‌کشد. برای همین استفاده از کومارین و تونکا غیرقانونی اعلام شد.

اما کافی است به جهان ۲۰۱۷ بازگردیم تا ببینید که آن‌ها کاملا هم ناپدید نشده‌اند. پل لیبرانت، از شرکای سابق رستوران کرتون در نیو یورک، می‌گوید "خوب می‌دانم کجا پیدا می‌شود".

آن هم با وجود برخورد شدید یک دهه پیش دولت، از جمله یورش ماموران به چند رستوران سرشناس. گرانت آشاتز، سرآشپز رستوران آلینای شیکاگو، بعد از آن وقایع به مجله آتلانتیک گفت "حرف آن‌هایی که جنس را جور کرده بودند این بود که اگر فردا پس‌فردا سر و کله ماموران سازمان غذا و دارو پیدا شد تعجب نکنید. دو روز بعد ریختند در رستوران و سراغ و انبار ادویجات را گرفتند."

امروزه تونکا و کومارین هر دو به شکل منظم در اسانس‌های وانیل ساخت مکزیک استفاده می‌شوند تا کیفیت بد این محصولات را بپوشانند. آقای راکل می‌گوید "اخیرا در حال صحبت با یکی از فروشندگان وانیل بودم که به من پیشنهاد خرید شیره لوبیای تونکا را داد. در جوابش گفتم اگر بخواهم تونکا استفاده کنم یک راست می‌روم سراغ لوبیای تونکا."

شاید بگویید من که گذرم به رستوران‌های آنچنانی نمی‌افتد، ولی احتمال این‌که از مسیرهای دیگری با این ماده تماس پیدا کنید کم نیست. افزودن کومارین به سیگار و مواد آرایشی هیچ‌گونه منع قانونی ندارد و به راحتی از طریق پوست و ریه‌ها جذب می‌شود. این ماده به صورت گسترده در مواد شوینده، شامپوهای بدن، مایعات دست‌شویی و دئودورانت‌ها به مصرف می‌رسد و در عطرهای معروفی چون ژوپ هوم و کوکو مادمازل هم استفاده می‌شود. پای کومارین حتی به سیگارهای الکترونیکی هم باز شده.

راستش احتمال این‌که مقداری کومارین در کابینت‌های شما پیدا شود اصلا کم نیست. دارچین واقعی از پوست گیاهی با نام علمی Cinnamomum verum تهیه می‌شود که بومی سریلانکا است. این نوع دارچین به شکل طبیعی میزان خیلی کمی کومارین دارد و خواص دارویی آن هم به اثبات رسیده. اما آن چیزی که در قفسه ادویجاتتان دارید احتمالا این نوع دارچین نیست. به این دلیل که آن چیزی که ما فکر می‌کنیم دارچین است اصلا دارچین نیست، بلکه ادویه‌ای تقلبی است که از پوست درخت فلوس در جنوب آسیا گرفته می‌شود.

با این‌که این دو درخت قوم‌وخویش دور یکدیگر محسوب می‌شوند، ولی میزان کومارینی که در دارچین فلوس پیدا می‌شود ۲۵ هزار برابر دارچین واقعی است. در ایالات متحده هیچ نظارتی بر میزان کومارین در دارچین اعمال نمی‌شود، ولی اتحادیه اروپا حد مصرف روزانه بی‌خطر این ادویه را مشخص کرده - تنها یک قاشق چای‌خوری دارچین فلوس ممکن است کلک شما را بکند.

فروش رول‌های دارچینی محبوب دانمارکی در سال ۲۰۱۳ بعد از این‌که آزمایش‌ها نشان داد میزان کومارینشان بیش از حد مجاز است نزدیک بود ممنوع شود. نیکولای بالین، متخصص صنایع غذایی در اداره غذا و دامپزشکی دانمارک، می‌گوید "خیلی کم اتفاق می‌افتد که میزان یک ترکیب سمی در بیش از نیمی از نمونه‌های یک محصول غذایی بیش از حد مجاز باشد. نگرانی اصلی این است که هدف اصلی خیلی از این محصولات کودکان هستند."

اما سوال اصلی: کومارین بالاخره چقدر خطرناک است؟ راستش تا به امروز هیچ مرگی که به این ماده ممنوعه نسبت داده شود وجود نداشته و بعضی‌ها خواستار رفع ممنوعیت از این ماده شده‌اند. اما این تمام داستان نیست.

کومارین بیش از هر چیز موجب مسمومیت کبد می‌شود. وظیفه اصلی کبد جمع‌آوری و زدودن سموم مختلف از بدن است. این عضو که در خط مقدم دفاعی بدن قرار دارد، به شدت مقاوم است و می‌تواند از تنها یک‌چهارم اندازه اصلی خود مجددا رشد کند و کامل شود. به نظر می‌رسد که کومارین، مانند الکل، در درازمدت مخرب است و به کبد صدمه می‌زند.

درک لاخنمایر، عضو لابراتوار تحقیقات شیمیایی و دامپزشکی کارلسروهه در آلمان، می‌گوید "مساله این است که شما هیچ راهی برای فهمیدن این‌که دارید بیش از اندازه مصرف می‌کنید ندارید. اثرات مخرب به مرور زمان خودشان را نشان خواهند داد."

راستش پیدا کردن حد مصرف بی‌خطر این ماده اصلا سخت نیست. اما متاسفانه شما اجازه ندارید مواد سمی به انسان‌ها بخورانید. نتیجتا حد مصرف بی‌خطر برای انسان‌ها بر اساس آزمایش روی حیوانات، از عنتر گرفته تا سگ، تعیین می‌شود. البته باید تفاوت‌های بیولوژیکی بین انسان‌ها و حیوانات را در نظر گرفت، برای همین بیشترین اندازه‌ای که به حیوانات صدمه نزده باشد تقسیم بر صد می‌شود و به عنوان حد مصرف بی‌خطر برای انسان‌ها در نظر گرفته می‌شود.

برای انسانی متوسط، این میزان معادل روزانه یک‌چهارم لوبیای تونکا یا یک‌چهارم رول دارچینی است. اما اگر آن ضریب ایمنی را کنار بگذاریم، جیره روزانه شما می‌شود روزی ۲۵ لوبیای تونکا یا ۲۰ رول دارچینی (یعنی ۵٫۶۸۰ کالری که حتی برای پرخورترین افراد هم کار سختی است).

حد فعلی احتمالا برای بیشتر مردم بسیار محافظه‌کارانه است. روند تصفیه کومارین در خیلی از حیوانات، مثل موش و سگ، کاملا متفاوت است و از طریق تجزیه این ماده به مواد شیمیایی بسیار خطرناکی انجام می‌شود که خود باعث مسمومیت می‌شوند. اما بدن انسان ساختار کومارین را با استفاده از آنزیم تغییر می‌دهد تا دیگر سمی نباشد. ولی این کار از همه مردم ساخته نیست.

در دهه ۱۹۹۰، خانمی که از بیماری شدید کبدی رنج می‌برد، برای معالجه به بیمارستان دانشگاه فرانکفورت رفت. تشخیص سریع پزشکان این بود که از "هپاتیت ناشی از کومارین" رنج می‌برد، ولی واقعیت این بود که او در خوردن لوبیای تونکا زیاده‌روی نکرده بود و مدتی بود که داشت داروی وارفارین مصرف می‌کرد.

پس چه شده بود؟

بگذارید به سال ۱۹۲۱ برویم. صدها گاو در سراسر ایالات متحده و کانادا گرفتار بیماری مرموزی شده بودند که باعث می‌شد در جریان جراحی‌های کاملا عادی - مثل جراحی برای برداشتن شاخ‌هایشان - از شدت خون‌ریزی بمیرند. حیواناتی که روی زمین افتاده بودند و در خون خود مرده بودند برای دامدارها یک صحنه عادی بود.

غذای قالب این حیوانات یونجه زرد بود، گیاهی تلخ و بسیار مقاوم که به وفور در اروپا می‌رویید و از آن‌جا وارد می‌شد. بارندگی‌های غیرمعمول آن دوره باعث شده بود که یونجه‌ها فاسد شوند و خرید یونجه تازه در توان دامدارها نبود.

این بحران سال‌ها ادامه داشت، تا این‌که یکی از دامدارها که محتاج کمک بود، یکی از گاوهای مرده‌اش را برداشت و همراه یک سطل خون لخته‌نشده به مرکز تحقیقات دانشگاه ویسکانسین برد و کارل‌پل لینک، متخصص بیوشیمی، مطالعه روی این بیماری مرموز را آغاز کرد.

یونجه زرد مقدار زیادی کومارین دارد، که توسط کپک به دیکومارول تبدیل شده بود؛ ماده‌ای بسیار قوی که از لخته‌شدن خون جلوگیری می‌کند. این کشف در نهایت به تولید داروی وارفارین منجر شد که امروزه هم ابزاری وحشتناک برای کنترل آفت است و هم یکی از پرمصرفترین داروها در دنیا. خود کومارین البته ضدلخته نیست ولی این دو ماده بسیار به یکدیگر شبیه اند.

حالا بگذارید برگردیم سراغ بیمارمان. ویروسی که کومارین را در بدن خنثی می‌کند در بعضی از افراد متفاوت است و برای همین کومارین و وارفارین شدیدا برای آن‌ها مسمومیت‌زا هستند. ولی شما هیچ راهی برای این‌که بفهمید در کدام دسته می‌گنجید ندارید، مگر این‌که خود دچار بیماری شوید یا آزمایش ژنتیک بدهید.

آقای لاخنمایر می‌گوید "روی کبد تاثیر می‌گذارد و خیلی مواد دیگر هم مثل الکل روی کبد تاثیر می‌گذارند. برای همین شما هیچ‌وقت نمی‌فهمید که به خاطر کومارین دچار بیماری کبدی شده‌اید یا چیزی دیگر."

دنیا در سال ۲۰۱۰ شاهد حدودا دو میلیون مرگ ناشی از بیماری‌های کبدی بود - نزدیک به ۲ درصد کل مرگ‌ومیرها. ما هیچ راهی برای سنجیدن نقش کومارین در این مرگ‌ومیرها نداریم، اما گزارشی که اخیرا منتشر شد نشان می‌دهد که تاثیرات مصرف بیش از اندازه این ماده را نمی‌توان نادیده گرفت.

حالا که می‌دانم تونکا ممکن است من را بکشد یا نکشد، می‌خواهم استعدادم در شیرینی‌پزی را امتحان کنم. پیشنهاد آقای راکل این است که مقداری لوبیای تونکا را در خمیر ماکارون رنده کنم، سپس روی تکه‌های شیرینی را با شیره شکلات بپوشانم و میانشان یک دانه آلبالو بگذارم. متاسفانه استعداد آشپزی من به پخت دسرهای فنجانی در مایکروفر خلاصه می‌شود، برای همین تصمیم گرفتم در پخت کیک فنجانی از تونکا استفاده کنم.

بعد از نیم‌ساعت کیک‌های نسبتا بی‌ریختی که پخته بودم آماده شد. بوی بادام ضعیفی از آن‌ها بلند می‌شود. ادب حکم می‌کند که خوراکی‌های سمی خود را با دوستانتان قسمت کنید، برای همین محض امتحان یکی از کیک‌ها را به هم‌خانه‌ام دادم. او هم خیل متفکرانه کیک را خورد و گفت "مزه جوراب می‌دهد".




تاریخ: سه شنبه 28 مهر 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

علی‌اشرف درویشیان؛ چهره رنجور ادبیات ایران

 

علی اشرف درویشیان که پنج شنبه چهارم آبان در هفتاد و شش سالگی درگذشت، با بیش از سی عنوان کتاب، نویسنده و پژوهشگری متعهد و واقع گرا بود.

او از تجربیات شخصی برای نوشتن داستان الهام گرفته و بارها در گفتگو با رسانه ها از شرایط سخت زندگی اش سخن گفته بود: "زندگی خانه به دوشی ... زندگی اجاره نشینی که بیشترش را در "سالهای ابری" [رمانی که در سال ۱۳۷۰ در تهران به چاپ رسید] نوشته ام."

با این حال دغدغه این نویسنده، اصلا شخصی نبود: " "سالهای ابری" بخشی از تاریخ این سرزمین است و آنچه بر ما گذشته است."

درویشیان که سال ۱۳۲۰ در خانواده ای کارگری در کرمانشاه به دنیا آمد، از همان کودکی با قصه گویی آشنا شده بود: "در زندگی پای قصه های خیلی از قصه گویان نشستم، اما مادربزرگم از همه آنها بهتر بود."

او در همان خانه کودکی کتابخوانی را شروع کرد: "نخستین کتاب داستانی که به خانه ما آمد، امیر ارسلان نامدار بود که من در ۹ سالگی در شبهای زمستان برای خانواده می خواندم. البته پدر و مادرم نگذاشتند فصل آخر را بخوانم چون عقیده داشتند که آواره در خانه ها می شویم، در حالی که واقعا همیشه آواره بودیم. من دزدکی و دور از چشم آنها فصل آخر را هم خواندم."

درویشیان که پسر ارشد خانواده بود، در دوازده سالگی، همزمان با کودتای ۲۸ مرداد، به کارگری مجبور شد.

او چهار سال بعد به دانشسرای مقدماتی کرمانشاه رفت و پس از دو سال، در روستاهای کرمانشاه و گیلان غرب به کار معلمی مشغول شد.

او سپس در همان دهه چهل، همزمان با معلمی در روستاهای غرب ایران، تحصیل ادبیات فارسی در دانشگاه تهران را شروع کرد: "به دلیل معلمی تنها دو روز در هفته می توانستم به تهران بیایم."

در تهران با نویسندگان آن دوران آشنا شد: "آل احمد من و چند شاگرد دیگر را به خانه خودش دعوت می کرد، آنجا بیشتر درباره ادبیات، تعهد و نویسنده های بزرگ دنیا برایمان حرف می زد."

همچنین با صمد بهرنگی، نویسنده ایرانی که دو سال از درویشیان بزرگتر و مثل او معلم بود، در خانه جلال آل احمد آشنا شد: "صمد هم مثل من آدم خجالتی بود، هر دو هم عاشق آل احمد و دانشور بودیم."

بهرنگی با فعالیتهای اجتماعی و ادبی اش تأثیری عمیق بر درویشیان گذاشت: "مرگ او من را وادار کرد که راه او را ادامه دهم."

او کتابهایی را درباره بهرنگی نوشت، اما میل به داستان نویسی پیش از آن وجود داشت: "خودم هم نمی دانم که واقعا چگونه شروع کردم. آیا شما اولین نفسی را که کشیده اید به یاد دارید؟"

درویشیان که عضو فعال کانون نویسندگان ایران بود، در اوایل دهه پنجاه چندبار بازداشت شد و به زندان افتاد: "من حین پخش اعلامیه ها دستگیر شدم و به زندان رفتم. تا سال ۱۳۵۷ سه بار دستگیر شدم و جمعا ۶ سال زندانی کشیدم."

قطعا اگر انقلاب نمی شد، درویشیان سالهای بیشتری را در زندان می ماند، ضمن این که او از دانشگاه اخراج، از کار معلمی منفصل و ممنوع القلم نیز شده بود.

با این حال درویشیان بر راه خود اصرار داشت و زندان را به اتاقی برای نوشتن تبدیل کرده بود: "نخستین داستانم را که هیچ وقت منتشر نشد، در زندان کرمانشاه نوشتم." او در رمان "سلول ۱۸" سالهای زندان را شرح داده است.

درویشیان سی و دو ساله بود که اولین داستانها را منتشر کرد: "زندگی تلخ من در دوران کودکی و همینطور همکلاسی هایم باعث شد که به نوشتن روی بیاورم... به خودم می گفتم باید کاری بکنم. احساس می کردم جز نوشتن راه دیگری ندارم."

"از این ولایت"، "فصل های نان"، "آبشخوران" و "همراه آهنگهای بابام"، اولین کتابهای درویشیان، که در فضایی کودکانه، رنج و عصیان مردم فقیر را روایت می کنند: "نوشتن برای من اعتراض بود، پاسخی بود به ناعدالتی و نابرابری محیطی که در آن زندگی می کردیم."

همچنین درویشیان مثل برخی از نویسندگان و شاعران بزرگ ایرانی به جمع آوری و ثبت فرهنگ عامه علاقه داشت: "جمع آوری افسانه ها را در کرمانشاه و مناطق کولیایی سنقر شروع کردم، هنگامی که در روستاهای کردستان معلم بودم."

زندان و دور شدن از روستاها او را از ادامه این راه بازداشت، اما بعدها با همکاری رضا خندان مهابادی حاصل پژوهشها در این زمینه را در مجموعه ای نوزده جلدی با عنوان "فرهنگ افسانه های مردم ایران" گردآوری کرد.

درویشیان در زمینه ادبیات کردی نیز فعال بود، علاوه بر داستانی که به زبان کردی نوشت، ترجمه ها و فرهنگ های لغاتی را در این زمینه منتشر کرد.

شاید اگر شرایط برای زبان قوم های ایرانی بهتر بود، او داستان نویسی به زبان کردی را هم ادامه می داد: "به دلیل محدودیتهایی که در آن زمان برای زبان کردی قائل می شدند دیگر نتوانستم نوشتن به کردی را ادامه بدهم."

علی اشرف درویشیان در سالهای پس از انقلاب گرچه به زندان نیفتاد، اما دست از اعتراض، به ویژه اعتراض به سانسور نشست و در گفتگوها و مقالات متعدد، سانسور و مهم تر از آن خودسانسوری را جدی ترین آسیب ادبیات ایران می دانست.

در دوره های مختلف، وزارت ارشاد مانع چاپ برخی از آثار او شد: "شما خیال کردید کتاب های مرا سانسور کنید می آیند کتاب های شما را می خوانند؟ نه، ملتی که به سانسور عادت کند نه کتاب شما را می خواند، نه کتاب من را."

حتی در سال ۱۳۹۰ کتابهای درویشیان از غرفه های نمایشگاه بین المللی کتاب تهران جمع آوری شد و همچنین این نویسنده به ناچار برخی از آثار خود را خارج از ایران منتشر کرد.

با این حال، علی اشرف درویشیان چند بار از سوی جوایز و جشنواره های غیردولتی، نظیر جایزه ادبی هوشنگ گلشیری تقدیر شد.

این نویسنده در سالهای آخر عمرش بر اثر سکته مغزی با بیماری دست و پنجه نرم می کرد: "بیست و چهار ساعت قبل از بیماری صحنه اعدام کردهای عراق را دیدم که این جور شدم. اعدام هایی که به دستور صدام حسین بود..."

علاوه بر عدالت، علی اشرف درویشیان در "این سالهای ابری" به آزادی می اندیشید: "پر سفید یک کبوتر، چرخ زنان پائین می آید. جلوی پایم می افتد. پر را بر می دارم. بو می کنم. بوی آزادی و بوی آسمان می دهد. بغض می کنم."




تاریخ: سه شنبه 9 مهر 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

آیا تجاوز جنسی در سوئد از خاور میانه رایج‌تر است؟

بسیاری از مخالفان تغییر قوانین مرتبط با زنان در ایران، برای دفاع از دیدگاه خود به برخی "آمار" کشورهای حامی برابری جنسیتی استناد می کنند. یکی از نمونه هایی که در همین ارتباط به کرات مورد استناد قرار می‌گیرد، سوئد است؛ به عنوان کشوری که از مشهورترین پرچمداران برابری جنسیتی محسوب می شود و در عین حال، معمولاً یکی از بالاترین موارد ثبت تجاوز جنسی را در دنیا دارد.

این آمار، نه تنها مورد علاقه محافظه کاران مخالف برابری جنسیتی در مناطقی چون خاور میانه است، که از سوی دیگر، مورد توجه طیفی از محافظه کاران کشورهای غربی هم قرار دارد. مثلاً، گروهی از مخالفان سرسخت مهاجرت به اروپا، با استناد به میزان بالای ثبت جرایم جنسی در سوئد، علت اصلی این پدیده را سیاست های باز مهاجرتی این کشور می دانند و نتیجه می گیرند که برای حل مشکل باید جلوی ورود مهاجران را گرفت. یکی از مخالفان مشهور مهاجرت، نایجل فاراژ رهبر پیشین حزب استقلال بریتانیا، چندی پیش در اظهاراتی جنجالی یکی از شهرهای سوئد را "پایتخت تجاوز" اروپا دانست.

ولی به راستی چگونه است که کشوری چون سوئد که قوانین آن به حمایت از برابری جنسیتی اشتهار جهانی دارند، باید چنین آمار بالایی را از جرایم جنسی داشته باشد؟

تفسیر آمار تجاوز در سوئد

بسیاری از کشورهای جهان - از جمله ایران- به طور رسمی آمار مربوط به جرایم جنسی خود را گزارش نمی کنند. اما یکی از آخرین جداول نسبتا فراگیر دفتر مواد مخدر و جنایات در سازمان ملل، که مربوط به سال ۲۰۱۰ است، اطلاعات عجیبی را در مقایسه موارد ثبت تجاوز در کشورهای مختلف نشان می‌دهد.

مطابق این جدول، سوئد در این سال با بیش از ۶۳ مورد ثبت تجاوز در هر ۱۰۰ هزار نفر جمعیت، در جایگاه سوم جهانی قرار داشته (بعد از آفریقای جنوبی و بوتسوانا)، در حالی که همین آمار، مثلا در آمریکا بیش از ۲۷، در پرتغال ۴، در مکزیک حدود ۱۳، در کلمبیا و تایلند حدود ۷، در پاکستان ۲، در هند کمتر از ۲ و در جمهوری آذربایجان نزدیک به صفر (۲ دهم درصد) بوده است.

پیش از هر گونه تحلیل در مورد آمار بالای تجاوز در سوئد، شاید مناسب باشد با ذکر یک مثال ساده نشان داده شود که وقتی به ثبت جرایم جنسی در این کشور اشاره می کنیم، در واقع از چه سخن می گوییم.

اگر در یک دادگاه سوئد زنی علیه همسر خود شکایت کند که در طول یک سال قبل، مثلا هر هفته بر خلاف رضایتش با او رابطه جنسی برقرار کرده، این به معنی ثبت حدود ۵۰ مورد "پرونده جداگانه تجاوز" در جداول آماری این کشور خواهد بود. این در حالی است که اگر آن زن در بسیاری از دیگر نقاط دنیا - و از جمله ایران- زندگی کند، امکان شکایت از شوهر خود را نخواهد داشت چون در قوانین آن کشورها، اساساً "تجاوز همسر" به رسمیت شناخته نشده است.

حتی اگر زن مورد اشاره در این مثال، در اغلب کشورهای اروپایی که در آنها تجاوز همسر تعریف شده هم شکایت کند، در سیستم قضایی تنها یک پرونده تشکیل خواهد شد - چون متهم، قربانی و نوع جرم یکی هستند. اما در سوئد، برای هر یک از موارد ادعایی تجاوز همسر، یک پرونده جداگانه تشکیل می شود. حتی پرونده ای در سیستم قضایی آن کشور ثبت شده که در آن، زنی علیه شوهر خود ۴۰۰ پرونده تجاوز - در طول زندگی زناشویی - تشکیل داده است.

یکی دیگر از ویژگی های قوانین سوئد، تعریف بسیار گسترده تجاوز جنسی در مقایسه با اغلب کشورهای دیگر جهان است. به عنوان نمونه مطابق قوانین این کشور، اگر با فردی که - مثلاً به علت مستی، مصرف دارو یا خواب آلودگی - در حالت "اعلام رضایت آگاهانه" نیست رابطه جنسی برقرار شود، بعداً می تواند شخصی که با او رابطه برقرار کرده را به تجاوز متهم کند.

البته در خیلی از کشورهای غربی نیز، قوانین مشابهی به تصویب رسیده که هوشیاری را پیش‌شرط رضایت در رابطه جنسی تعریف کرده اند. اما قوانین سوئد، در ارتباط با موضوع رضایت دارای ویژگی های کمابیش منحصر به فردی هستند؛ از جمله اینکه "وادار کردن" یک نفر به رابطه جنسی با وارد کردن "فشار روانی" هم، می تواند در شرایط مشخص به تشکیل پرونده تجاوز بینجامد. این مورد، حتی در بسیاری از کشورهای اروپایی هم تجاوز محسوب نمی شود. چه برسد به -مثلاً- اکثریت قاطع کشورهای خاور میانه که در آنها، حتی اگر فردی با خشونت فیزیکی مورد تجاوز قرار بگیرد، ممکن است از ترس متهم شدن به "ایجاد زمینه تجاوز" یا "رابطه نامشروع"، اساساً جرأت شکایت کردن نداشته باشد.

به طور کلی، وقتی موضوع برخورد پلیس و سایر نهادهای مسئول با پرونده های تجاوز مطرح باشد، تفاوت میان سوئد و دیگر کشورها چشمگیر است. به عنوان نمونه در سوئد، شاکیان پرونده های تجاوز هراسی از هزینه شکایت خود ندارند. در حالی که در اغلب مناطق جهان، این شکایت ها به "رفتن آبروی" قربانی منجر می شوند یا او را در معرض انتقام جویی قرار می دهند.

حتی در برخی از کشورهای دنیا که قوانین حمایتی پیشرفته ای دارند، مانند ایالات متحده، شاکیانِ متجاوزان متمول ممکن است از ترس هزینه های دادگاه از خیر شکایت کردن بگذرند. این در حالی است که در سوئد، شاکیان پرونده‌های تجاوز از این جهت نیز در ابعادی استثنایی مورد حمایت دولت و سیستم قضایی قرار دارند.

گذشته از همه اینها، مطابق قوانین بسیار محکم "دسترسی آزاد به اطلاعات" در سوئد، تمام موارد سوء رفتار یا سهل انگاری پلیس و سایر نهادهای عمومی در رسیدگی به پرونده های تجاوز، به طور شفاف در دسترس افکار عمومی قرار دارند که همین موضوع، امکان نقض حقوق قربانیان را به حداقل می‌رساند.

قابل ذکر است به همان نسبت که قوانین مرتبط با تجاوز در سوئد با اکثر کشورهای دیگر تفاوت جدی دارند، قوانین مربوط به سایر جرایم جنسی از قبیل "مزاحمت" هم - که به رابطه جنسی فیزیکی نمی‌انجامد - معمولا سختگیرانه تر هستند.

به عنوان نمونه، مواردی همچون مزاحمت های خیابانی که در بسیاری از مناطق دنیا زن‌ها را مستاصل می کنند، در سوئد -و جمعی از کشورهای دیگر- می توانند به تشکیل پرونده های قضایی و مجازات های سنگین منجر شوند. همچنین، بسیاری از اظهار نظرهای مردان در مورد لباس، ظاهر و سرووضع زن ها که در خیلی از جاهای دنیا "خوشمزگی" محسوب می شوند، در سوئد -و تعدادی از کشورهای دیگر- ممکن است سر و کار گوینده را به دادگاه بکشانند.

نمونه پرونده آسانژ

شاید خبرساز‌ترین پرونده جنسی تشکیل شده در سیستم قضایی سوئد، مورد جنجالی جولیان آسانژ، مدیر معروف سایت افشاگر ویکی لیکس باشد.

آقای آسانژ در سال ۲۰۱۰، به دنبال شکایت دو زن در سوئد و به اتهام ارتکاب جرایم جنسی تحت تعقیب پلیس آن کشور قرار گرفت که موضوع شکایت یکی از دو زن "تجاوز" بود.

فارغ از اینکه اتهام های وارد شده بر مدیر ویکی لیکس تا چه حد دقیق بودند و سرنوشت پرونده های تشکیل شده علیه او به کجا کشید، احتمالاً همه مخاطبان رسانه ها نمی‌دانستند که جولیان آسانژ، مشخصاً به چه علت در سوئد به "تجاوز" متهم شده بود.

خانمی که جولیان آسانژ را به این جرم متهم کرده بود، می گفت که مدیر ویکی لیکس را در اوت سال ۲۰۱۰ به آپارتمان خود دعوت کرده و شبی، با رضایت و ضمن تأکید بر لزوم استفاده آقای آسانژ از ابزار جلوگیری (کاندوم) با او رابطه جنسی داشته است. این خانم اما می‌افزود که صبح، برای خرید وسایل صبحانه از منزل خارج شده و وقتی برگشته به خواب رفته و در این هنگام، آقای آسانژ مجدداً بدون استفاده از ابزار جلوگیری با او رابطه برقرار کرده است.

درصورت صحت روایت شاکی، عمل ژولین آسانژ طبق قوانین سوئد تجاوز تعریف می شد - البته آقای آسانژ آن روایت را نادرست می‌دانست. این در حالی است که همین اتفاق، جز در معدودی ازکشورها -عمدتا در غرب- تجاوز به حساب نمی آمد. احتمالاً برای اکثر مردم جهان، حتی تصور تجاوز محسوب شدن چنین عملی هم دور از ذهن بود.

آیا تجاوز در سوئد ۳۰ برابر پاکستان است؟

علی رغم تمام تفاوت های موجود میان قوانین مرتبط با جرایم جنسی در سوئد و کشورهای دیگر، "مغلطه آمار تجاوز در سوئد" همواره یکی از دستاویزهای مشهور مخالفان اصلاح قوانین تبعیض آمیز جنسیتی بوده است.

مخالفانی که تعداد بالای موارد ثبت تجاوز در این کشورِ پرچمدار برابری جنسیتی را برجسته می کنند و انگار نتیجه می گیرند که حقوق زنان در جوامع محافظه کار بیشتر رعایت می شود یا حتی برابری جنسیتی، در عمل وضع زنان را بدتر می کند.

بر مبنای روش استدلال این مخالفان، گویی - با ملاک گرفتن آمار جهانی سال ۲۰۱۰ که قبلا مورد اشاره قرار گرفت- زنان در سوئد مثلا حدود ۶ برابر کلمبیا و تایلند و حدود ۳۰ برابر پاکستان و هند در معرض خطر تجاوز هستند.

در حالی که اگر در تمام کشورهای دنیا، قربانیان تجاوز به اندازه سوئد احساس امنیت می کردند و مورد حمایت قرار می گرفتند، و اگر تخلفات پلیس و نهادهای مسئولِ رسیدگی به جنایات جنسی، به اندازه سوئد شفاف و هزینه زا بود، آمار ثبت تجاوز تغییر جدی می‌کرد.

همچنین، اگر در همه مناطق جهان تعریف جرایم جنسی و به ویژه تجاوز به اندازه ای سخت گیرانه بود که حتی شامل مواردی مانند پرونده ژولین آسانژ می شد، قطعا آمار ثبت این گونه جرایم در آنها تغییرات چشمگیری می کرد.

نهایت آنکه اگر تمام کشورهای دنیا جرمی به نام "تجاوز همسر" را به رسمیت می شناختند، و اگر برای شوهران به ازای هر مورد برقراری رابطه بدون رضایت همسر یک پرونده جداگانه تجاوز تشکیل می‌دادند، جداول رتبه بندی کشورهای جهان در این فقره خاص، "زیر و رو می‌شد




تاریخ: سه شنبه 9 مهر 1396برچسب:,
ارسال توسط امید




تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

سدسازی به آمازون لطمات جبران‌ناپذیر می‌زند

حوزه رودخانه آمازون بزرگترین و پیچیده ترین شبکه رودخانه‌ای در جهان است
دانشمندان می‌گویند حوزه رودخانه آمازون در صورت اجرای برنامه سدسازی آسیبی جبران ناپذیر و جدی خواهد دید.
در حال حاضر ۱۴۰ سد هیدروالکتریک ساخته شده یا در حال ساخت در آمازون وجود دارد و برنامه احداث ۴۲۸ سد دیگر در جریان است.
محققان می‌گویند این سدها می‌توانند به پویایی شبکه رودخانه‌ای آمازون آسیب بزنند و حیات هزاران گونه منحصر به فرد را به خطر بیاندازند.
این تحقیق در مجله نیچر منتشر شده است.
پروفسور ادگارگو لاتروبس از دانشگاه تگزاس در آستین در صدر این گزارش نوشته است: جهان در آستانه از دست دادن پرتنوع ترین تالاب کره زمین است.
مشکلات متواتر
حوزه رودخانه آمازون مساحتی معادل شش و یک دهم میلیون کیلومتر مربع را اشغال کرده است و بزرگترین و پیچیده‌ترین شبکه رودخانه‌ای کره زمین محسوب می‌شود.
این منطقه به ناحیه‌ای کلیدی برای احداث سدهای هیدروالکتریک تبدیل شده است.
اما این تحقیق نشان می‌دهد که تلاش برای دستیابی به انرژی‌های تجدیدپذیر در حاشیه آبراه‌های آمازون می‌تواند به مشکلات متعددی منجر شود.
گروهی از محققان از کشورهای مختلف جهان که در تدوین این گزارش نقش داشته‌اند بیش از هرچیز نگران حرکت طبیعی رسوب در این آبراه‌ها هستند.
رسوبات منبع حیاتی مواد غذایی برای جانداران در تالاب آمازون است و در عین حال بر جریان و حرکت آب تاثیر می‌گذارد.
پروفسور لاتروبس نوشته است: رسوب یعنی یک رودخانه چطور کار می‌کند، چگونه حرکت می‌کند و از چه طریقی زمین‌های تازه و محیط زیست را احیا می‌کند.
به گفته این محقق بررسی‌های زیست محیطی فعلی برای هر سد جداگانه انجام شده است و به تحقیق در تاثیر آنها بر مناطق مجاور می‌پردازد. با این همه او تاکید کرده که به رویکردی گسترده‌تر در این تحقیق نیاز است.
آقای لاتروبس گفت: مشکل اینجاست که هیچ‌کس به دنبال بررسی مشکلات متواتری که احداث این سدها در کل مجموعه آمازون ایجاد می‌کند نیست.

محققان می‌گویند باید بررسی جامع‌تری در این زمینه انجام شود
محققان وضعیت رودهای مدریا، مارانون، و یوکایالی را که هر سه از انشعاب‌های آمازون هستند نگران کننده خوانده‌اند.
به گفته آنها این سه رودخانه مامن گونه‌های منحصربه‌فرد زیادی هستند و حتی اگر بخش کوچکی از برنامه احداث اجرا شود در خطر خواهند بود.
پروفسور لاتروبس گفته است هزاران گونه تحت تاثیر قرار می‌گیرند و در خطر انقراض هستند.
به گفته او به دلیل غیرقابل بازگشت بودن تاثیر سد سازی در این منطقه، باید مخاطرات این احداث پیش از اجرا بررسی شود.




تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

کودکان دانش آموز چینی در حال یادگیری کشاورزی در تعطیلات تابستانی

 

 




تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

يگيري علت انفجار معدن یورت

 
در آستانه چهلمین روز درگذشت معدنچیان زمستان یورت کمیسیون صنایع و معادن که تیم‌ ویژه‌ای را برای بررسی علت حادثه تشکیل داده ‌بود، گزارش خود را ارائه داد و نبود تهویه مناسب در معدن و جرقه باتری را که به لوکوموتیو متصل بوده و وجود آن در معدن ممنوع بوده ‌است، علت حادثه معدن و کشته‌شدن معدنچیان عنوان کرد. این در حالی است که سرپرست ایمنی شرکت سامان سوادکوه که در محل حادثه بوده و امدادگری می‌کرده، می‌گوید در همان روزهای اول مطمئن شدند کسی در معدن زنده نیست و همه مرده‌اند.
 
 
به گزارش شرق، در گزارش کمیسیون صنایع و معادن که سه روز پیش منتشر شد، آمده ‌است:
 
معدن زمستان یورت متشکل از سه تونل T١، T٢ و T٣ است که محل وقوع حادثه، تونل شماره T١ معدن است. تونل شماره T١ معدن از نظر فنی، تونلی افقی با طراحی پیشرو بوده (در بیشتر معادن زغال ابتدا تونل را تا انتها تجهیز کرده و سپس استخراج از معدن را شروع می‌کنند؛ ولی در برخی از معادن با توجه به توپوگرافی محل، می‌توان معدن را به شکل پیشرو کار کرد) و تا روز حادثه تا عمق هزارو ١٧٠ متر پیشروی داشته و سه کارگاه استخراج در تونل تجهیز شده بود. نخستین کارگاه در عمق ۳۰۰ تا ۴۰۰‌متری دهانه تونل واقع شده که نخستین لایه‌های زغال نیز در همین عمق استخراج شده است. کارگاه دوم در عمق حدود ۸۰۰ تا ۹۰۰‌متری و کارگاه سوم در عمق حدودی هزارو صد‌متری و با فاصله حدود ۸۰ تا صد‌متری سینه کار اصلی قرار داشته است. حادثه در نزدیک کارگاه سوم و با فاصله حدود ۹۰‌متری سینه‌کار اصلی، قبل از ساعت ۱۲ ظهر روز چهارشنبه مورخ ١٣ /۲/ ١٣٩٦ در عمق هزارو ٨٠‌متری تونل اتفاق افتاده است. به عللی که تاکنون به صورت دقیق مشخص نشده است، در محل سینه‌کار، لوکوموتیو حامل زغال‌سنگ خاموش می‌شود که این موضوع بنا بر اظهارات، به مسئول فنی معدن اطلاع داده می‌شود. در این زمان تعمیرکار یا مسئول ایمنی معدن برای راه‌اندازی مجدد احتمالا دو باتری کمکی را به وسیله یک لوکوموتیو دیگر به منظور راه‌اندازی مجدد بدون اجازه مسئول فنی به داخل تونل می‌برد که پس از این امر صدای انفجاری در معدن به گوش می‌رسد. انفجار شدید موجب ریزش در سه نقطه معدن می‌شود.
 
 
براساس داده‌ها و یافته‌های موجود، طول تونل محل حادثه هزارو ١٧٠ متر است و جریان تهویه طبیعی از طریق دو دویل (حفاری شیب‌دار به سمت بالا در درون معدن به منظور ایجاد جریان هوا و دیگر کاربردها) بوده است. دویل‌ها شامل دویل یک در فاصله ۴۰۰‌متری که به تونل بالایی (T١A) و از تونل بالایی به سطح زمین متصل است و دویل دو که در فاصله هزار‌متری و به تونل پایینی (T١) متصل است. جریان اصلی هوا در بیشتر مواقع از تونل پایین (T٢) شروع شده و از تونل (T١) خارج می‌شود؛ ولی در فصول مختلف سال این جریان می‌تواند مختل یا عوض شود. ریزش در فاصله ۲۰‌متری دویل دو (K٣) و به فاصله ۹۰‌متری سینه‌کار اصلی و در سه نقطه در مجموع به طول ۳۵ تا ۴۰ متر بود. در هنگام وقوع حادثه، دو دستگاه لوکوموتیو به همراه واگن داخل تونل بوده که لوکوموتیو (۱) انتهای تونل خراب می‌شود و باتری از بیرون (احتمالا به‌ وسیله لوکوموتیو (۲) برای استارت مجدد آن به داخل تونل حمل می‌شود. انفجار و ریزش در محل لوکوموتیو دوم است که در نتیجه آن زیر آوار مدفون می‌شود.
 
 
بررسی‌های اولیه نشان می‌دهد به محض انفجار، دیگر کارگران برای کمک به سمت محل ریزش حرکت می‌کنند که به دلیل بالا‌بودن غلظت گاز منوکسیدکربن و متان (حدود دو ساعت پس از وقوع حادثه میزان گاز منوکسیدکربن ppm ۷۵۰ و میزان گاز متان چهار درصد گزارش شده است) تعدادی از کارگران جان خود را از دست می‌دهند؛ سپس اکیپی متشکل از ۶۸ نفر به سمت حادثه حرکت می‌کنند که همگی دچار مسمومیت شده و ۶۸ نفر از عزیزان به دلیل نداشتن تجهیزات ایمنی (حتی اولیه) دچار مسمومیت می‌شوند که براساس اطلاعات دریافتی به جز سه نفر از افراد مسموم همگی ترخیص می‌شوند. پس از این مرحله گروه‌های نجات و بازنشستگان مجرب در حوزه معادن زغال به معدن اعزام می‌شوند که بعد از تحویل‌گرفتن مدیریت حادثه، هیچ مورد گازگرفتگی برای هیچ‌کس به‌ وجود نیامده است.
 
 
در ادامه این گزارش آمده ‌است، با توجه به اینکه تا زمان بازگشایی تونل و تعریض دویل K٣ (که در آینده نزدیک انجام خواهد شد) امکان اظهارنظر قطعی میسور نیست؛ ولی علل حادثه براساس گزارش اولیه کمیته حقیقت‌یاب و بررسی‌های هیئت اعزامی، به شرح ذیل است: کافی‌نبودن تهویه طبیعی موجود، با توجه به تغییر فصل یا ریزش احتمالی در دویل انتهایی رابط تونل دو به یک، تجمع احتمالی گاز در منطقه انفجار به دلیل کافی‌نبودن تهویه، حبس گاز در فضای تخریبی به‌جامانده ناشی از استخراج در محل انفجار و همچنین وجود گرد زغال است که در محیط عمده معادن زغال وجود دارد.
 
 
منبع جرقه احتمالا باتری حمل‌شده به داخل تونل است که برخلاف مقررات برای روشن‌کردن لوکوموتیو از‌کار‌افتاده در نزدیک انتهای تونل استفاده شده است؛ درعین‌حال دیگر منابع تولید جرقه به‌ویژه لوکوموتیو مدفون زیر آوار قابل بررسی است. لازم است به مجرد اتمام آواربرداری و بازشدن تونل اصلی و عریض‌کردن مقطع دویل، گروه کارشناسی ضمن بازدید مجدد میدانی از معدن، نظریه نهایی برای اقدامات بعدی را اعلام کند. با توجه به مجموع بررسی‌ها، عامل اصلی حادثه انفجار ناشی از گاز جمع‌شده در مقطعی از تونل بوده است. شایان ذکر است تا زمان تهیه گزارش منشأ قطعی ایجاد جرقه شناسایی نشده است.
 
 
این گزارش درباره نحوه جان‌باختن کارگران گفته ‌است: از افراد فوت‌شده داخل تونل، ۶ نفر در فاصله ۷۰۰‌متری دهانه تونل، پنج نفر کمی جلوتر (که بر اثر گازگرفتگی فوت شده‌اند)، ۱۰ نفر در جلو ریزش (بر اثر موج انفجار)، دو نفر در زیر آوار ریزش، یک نفر در پشت آوار به سمت دویل، ۱۲ نفر بین دویل هوا و سینه کار و هفت نفر در داخل کارگاه استخراج (بر اثر گاز Co) جان خود را از دست داده‌اند. با عنایت به گزارش سال ۱۳۹۳ «برنامه بازرسی فعالیت‌های معدنی کشور» در مورخ ٣٠/۶/١٣٩٣ مبنی بر نبود طرح تهویه و شبکه تهویه اصلی و احتمال تجمع گاز در افق ۴۳۲+ و رفع‌نشدن عیب از سوی کارفرما و گزارش سال ۱۳۹۴ شرکت مهندسی مشاور کاوشگران (موضوع قرارداد بازرسی از معادن استان گلستان) مبنی بر وجود مشکل تهویه در معدن یک و سه، موضوع مشکلات در نامه شماره ۶۸۱۶ مورخ ٢٠/۰۲/١٣٩٥ از طرف سازمان صنعت، معدن و تجارت استان گلستان به شرکت صنعتی و معدنی شمال‌شرق شاهرود ابلاغ می‌شود که سامانه تهویه تونل شماره سه مناسب نبوده و مواردی از نامطلوب‌بودن هوای معدن در این تونل در دفاتر مربوط ثبت شده است. متعاقب رفع‌نشدن مشکلات تهویه، سازمان صنعت، معدن و تجارت استان گلستان در نامه شماره ۲۴۱۲ مورخ ٢٨/١/١٣٩٦، گزارش شرکت مهندسین مشاور کان ایران در سال ۱۳۹۵ مبنی بر وجود مشکل در تهویه تونل شماره ۱ و ۳ را به شرکت صنعتی و معدنی شمال شرق دوباره ابلاغ می‌کند و پیشنهاد تهیه نقشه تهویه مناسب و اجرای آن در مجموعه تونل‌های زمستان یورت غربی را ارائه می‌کند که تاکنون اقدامی در این‌باره نشده است. نکته عجیب و قابل‌تأمل این است که در گزارش بازدید نظارتی مورخ ١٧/۳/٩٥ سازمان صنعت، معدن و تجارت از این معدن، سرعت هوا و میزان گازهای خطرناک در تونل‌ها مناسب گزارش شده است. همچنین در گزارش ارزیابی ایمنی معادن مورخ ٣٠/۹/٩٥ شرکت مهندسی و مشاوره‌ای پارس اولنگ نیز، به این معدن در بخش استانداردهای تهویه نمره ١٧,٥ از ۳۰ داده است که با توجه به بالاتربودن از عدد میانگین، معدن تعطیل نشده است. این گزارش‌ها در تناقض با گزارش‌های ارائه شده است. بررسی تجهیزات فنی معدن: با توجه به اینکه براساس استانداردهای روز دنیا در معادن زغال‌سنگ باید مجهز به سامانه مانیتورینگ، سامانه تهویه، سامانه‌های خودنجات و سامانه‌های گازسنج و دیگر لوازم ایمنی باشند، بررسی معدن یورت از این نظر باید مورد توجه جدی قرار گیرد. سیستم تهویه: براساس مشاهدات میدانی، معدن سامانه تهویه مکانیزه نداشته و تهویه معدن به صورت طبیعی بوده است. دستگاه خودنجات: براساس مشاهدات میدانی، تعداد دستگاه خودنجات‌های موجود در معدن نامعلوم است. گازسنج: گازسنج‌های موجود در معدن به دو نوع گازسنج قدیمی روسی و گازسنج‌ جدید (که به تازگی از سوی وزارت صنعت، معدن و تجارت خریداری شده و به معادن تحویل داده شده است) تقسیم‌بندی می‌شدند که گازسنج‌های قدیمی در معدن وجود داشته (ولی اطلاعات دقیقی از تعداد و استاندارد بودن آنها به‌دست نیامد) و دو عدد گازسنج‌های جدید که توانایی سنجش چهار نوع گاز به طور همزمان را دارند، در معدن موجود و در تاریخ ١٢/۱۱/٩٥ کالیبره شده و سالم بوده‌اند. سامانه امداد و نجات: با توجه به مشاهدات میدانی، هواساز موجود در معدن که در دهانه تونل نصب شده بود، همچنین bobcat (لودر ویژه تونل)، در معدن موجود نبوده و پس از حادثه به محل آورده شده است. مشکلات کارگران معدن: بنا به اظهارات کارگران معدن حاضر در صحنه، مهم‌ترین مشکلات کارگران شاغل در معدن، حقوق معوق برخی از کارگران (حداکثر سه ماه معوق)، میزان و نوع بیمه تأمین اجتماعی کارگران و درنظرنگرفتن مشاغل سخت و زیان‌آور برای تمامی کارگران معدن بوده است. با توجه به اسناد دریافتی از شرکت، موردی در ارتباط با سنخیت‌نداشتن نوع بیمه و نوع کار (حداقل از سال ۱۳۹۴) مشاهده نشد. اگرچه در ارتباط با سال‌های گذشته، باید با ارائه مستندات از طرف کارفرما و وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی بررسی و گزارش مجزا تهیه شود که متأسفانه با وجود مکاتبه با وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی اطلاعات لازم تا زمان جمع‌بندی گزارش به این کمیسیون ارسال نشده است. در ارتباط با در نظر نگرفتن بیمه مشاغل سخت و زیان‌آور با توجه به اظهارات و آیین‌نامه‌های سازمان تأمین اجتماعی به نظر می‌رسد فقط برای تعدادی از کارگران مشغول در معدن که در سینه کار باشند، بیمه مشاغل سخت و زیان‌آور در نظر گرفته شده و بقیه افراد بیمه عادی دارند.
کمیل ترقی مسئول ایمنی معادن کارمزد و سرپرست ایمنی شرکت سامان سوادکوه، درباره این گزارش به خبرنگار ما گفت: حادثه حدود ظهر چهارشنبه اتفاق افتاد وقتی خبر انفجار رسید ما به آنجا رفتيم و از غروب روز حادثه در محل حاضر بوديم و سه روز هم در آنجا کمک کردیم اما در پایان روز سوم وقتی مطمئن شدیم کسی در معدن زنده نیست واحد ما به درخواست من ترخیص شد و عصر شنبه به محل کار خود بازگشتیم. پس از ترخیص و رفتن ما آمار و اخبار ضدونقیضی شنیدم که به فاصله ٢٤ ساعت بعد از ما تیم‌های امداد و نجات دیگر را هم ترخیص کردند این مسئله کمی شک‌برانگیز بود سابقه نداشت تا قبل از پایان عملیات همه واحد‌های ایمنی ترخیص شوند.
 
 
اصل ماجرا را نمی‌دانم و بخشی از دانسته‌ها هم در حد شنیده‌ها و شایعات است که صحت و سقم آن قابل تأیید نیست. اما چیزی که می‌دانم این است که نباید همه واحد‌ها را ترخیص می‌کردند و باید تعدادی از آنها را نگه می‌داشتند البته درباره دلایل و چرایی آن هم چیزی نمی‌دانم واحد ما به درخواست من ترخیص شد؛ چون من تجهیزات و نیرو‌ها را برای عملیات امداد به معدن زمستان یورت برده بودم، در معدن یورت ٤٠ نفر مشغول کار بودند، ولی در معدن ما هزارو ٤٠٠ نفر مشغول بودند و اگر اتفاقی می‌افتاد فاجعه بزرگ‌تری رخ می‌داد. ما به درخواست خودمان آمدیم و به درخواست خودمان هم رفتیم. ما با هدف کمک و زنده بیرون آوردن افراد آمدیم؛ اما وقتی احتمال اینکه کسی زنده بیرون بیاید به صفر رسید و کار را به مرحله‌ای رساندیم که ادامه آن کار یدی و آوار‌برداری بود که کارگران ساده هم می‌توانستند آن را پیش ببرند آنجا را ترک کردیم، البته در ساعات اولیه حضور ما ٢١ نفر اولیه بیرون آمدند. در ادامه کار حضور همه تیم‌های امداد و نجات ضرورت نداشت، اما اینکه همه تیم‌ها ترخیص شوند عجیب بود. او ادامه داد اصل ماجرا همانی بود که گفته می‌شود، به خاطر تجمع گاز معدن منفجر شد و ظاهرا مسئول ایمنی هم موضوع را تشخیص داده است و به لوکوموتیوران گفته است آن را به بیرون معدن منتقل کند، اما متأسفانه استادکارهای ما وقتی سابقه‌شان از یک مقدار بیشتر می‌شود کسی نمی‌تواند جلوی آنها را بگیرد و فکر می‌کنند کسی به اندازه آنها نمی‌فهمد. تجمع گاز متان و گاز منواکسیدکربن در معدن وجود داشته و بر اثر ترکیب آنها ماده قابل اشتعال بسیار قوی‌ای‌ حاصل می‌شود و با یک جرقه کوچک منفجر می‌شود و اکسیژن هم که در هوا وجود دارد و در واقع مثلث آتش فراهم است. ‌در آنجا گاز رقیقی وجود داشت که انفجار آن باعث موجی از تخریب شد.



تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

دیر زمانی است که می دانیم سیب زمینی سرخ کرده غذای خوبی برای سلامت ما محسوب نمی شود، اما اکنون مطالعه ای جدید مصرف حداقل دو بار در هفته سیب زمینی سرخ کرده را با خطر افزایش یافته مرگ پیوند داده است.

پیوند سیب زمینی سرخ کرده با افزایش خطر مرگ

به گزارش گروه سلامت عصر ایران به نقل از "تایم"، مطالعه ای که در نشریه American Journal of Clinical Nutrition منتشر شده است، مصرف سیب زمینی در میان  4,400 بزرگسال که در بازه سنی 45 تا 799 سال قرار داشتند را طی یک بازه زمانی هشت ساله مورد بررسی قرار داد. در پایان این مطالعه، 236 نفر از شرکت کنندگان فوت کرده بودند.

پس از تنظیم برای چندین عامل، مصرف کلی سیب زمینی (حتی مقدار زیاد از آن) افزایش خطر مرگ را نشان نداد. اما زمانی که پژوهشگران بررسی دقیق‌تری روی انواع سیب زمینی های مصرفی شرکت کنندگان داشتند، دریافتند که خوردن سیب زمینی سرخ کرده حداقل دو بار در هفته، خطر مرگ را بیش از دو برابر افزایش داده است. این در شرایطی بود که مصرف سیب زمینی سرخ نشده، مانند سیب زمینی پخته یا پوره سیب زمینی، هیچ پیوندی با خطر افزایش یافته مرگ را نشان نداد.

به گفته پژوهشگران، سیب زمینی های سفید سرخ نشده نسبتا غذای سالمی محسوب می شوند زیرا حاوی مقدار خوب از فیبر، ویتامین ها و ریزمغذی ها هستند، که می تواند آثار زیانبار شاخص قند خون بالای آنها را متعادل کند. با این وجود، سیب زمینی های سرخ کرده به طور معمول دارای چربی و نمک افزوده شده بالایی هستند.

به گفته پژوهشگران، پیش از اعلام این که مصرف بیش از اندازه سیب زمینی سرخ کرده موجب افزایش خطر مرگ می شود باید پژوهش های بیشتری در این زمینه صورت بگیرد.




تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

کارگران بخش ذغال سنگ در هندوستان




تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید
به گزارش خبرگزاری شین‌هوا، تیمی از محققان از سراسر جهان موفق به شناسایی کامل‌ترین پرنده‌ گرفتار شده در یک کهربا شدند. این کشف می‌تواند از چگونگی زندگی پرندگان در نزدیک به 99 میلیون سال پیش پرده بردارد.

بر اساس اظهارات یکی از مقامات دانشگاه علوم زمین‌شناسی چین، این پرنده 9 سانتی‌متر طول دارد و بخش‌هایی از جمجمه، گردن، بخشی از بال، اندام عقبی و بافت نرم دم این جانور سالم باقی مانده است.
 
کشف یک پرنده ۹۹ میلیون ساله در دل کهربا
 
دانشمندان اعلام کردند این کهربا نشان می‌دهد این جانور بسیار جوان بوده و به پرندگان پیشرفته نزدیک بوده است. همچنین، جزئیات غیرمنتظره پرهای این جانور، نشان‌دهنده تنوع حیرت‌انگیز پرندگان ابتدایی است.
 
کشف یک پرنده ۹۹ میلیون ساله در دل کهربا  

صاحب این کهربا گفت: "در ابتدا، بسیاری تصور می‌کردند این یک مارمولک باشد. اما پوست و پرهای نخ‌مانند و پنجه‌های تیز این جانور نشان می‌داد که آن یک پرنده است."

کشف یک پرنده ۹۹ میلیون ساله در دل کهربا
 
این کهربا در میانمار کشف شده است و در موزه‌ای در استان یون‌نان چین نگهداری می‌شود.
 
کشف یک پرنده ۹۹ میلیون ساله در دل کهربا  

تصویر بازسازی شده از این پرنده



تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

گفتگو با خانم فریبا حاج دایی
23 خرداد 1396



به گزارش روزان، مصائب خانم نویسنده، میلاد واصلی داستان فارسی حال و روز خوبی ندارد. این را نه تنها من، که بسیاری دیگر هم بر همین عقیده هستند. حرف و حدیث هم تا بخواهی فراوان پشت سرش است و دلیل نیز بسیار دارد. از شرایط انتخاب کتاب و سلیقه و سیاست‌های ناشر گرفته تا فضای مطبوعات و نقد. در این میان شاید بد نباشد به امیر احمدی آریان و کتابش ( شعار نویسی بر دیوار کاغذی ) اشاره کرد. احمدی آریان در این کتاب یکی از دلایل ضعف داستان معاصر را ساده پنداشتن نوشتن و نویسند‌گی می‌داند. درست هم می‌گوید تا حدودی این را حداقل حجم انبوه و تولیدی کتاب و نویسنده‌ چاپ اولی و بازیگر و مجری نویسنده ثابت می‌کند؛ اَمری که به هر حال و با مرور زمان فراموش می‌شود و کارهای‌شان نیز یا در گوشه‌ انباری ناشر و یا در قفسه‌ کتاب‌ فروشی‌ها خاک می‌خورد و خواهد خورد و در نهایت هم خوراکی می‌شود برای خرید کیلویی و می‌رود پیش به‌سوی سرنوشتش همان خمیر شدن. البته به این سادگی هم نیست و تبعاتی نیز با خود دارد، زیرا در گذر زمان و به مرور خود موجب ایجاد یک نوع سلیقه‌ مبتذل و دَم دستی می‌شود. با این حال این همه‌ ماجرا نیست و هستند هنوز؛ حتی گیریم تک و توک و جدا از هم نویسنده‌هایی که آرام و بی‌حاشیه می‌نویسند و بدون استفاده و بهره گرفتن از تبلیغ و حاشیه و سر و صدای فلان ناشر و ماهنامه‌ ادبی منتشر هم می‌کنند و مخاطب خاص خود را هم دارند و امروز نه، فردا به حتم جایگاه خود را پیدا می‌کنند. یکی از این نویسنده‌ها فریبا حاج دایی است؛ نویسنده‌ای حرفه‌ای و گزیده کار. این را داستان‌هایش ثابت می‌کند. در ادامه با او درباره‌ فضای داستان معاصر و نویسنده‌های زن و کارهایش به گفتگو نشستیم.
داستان معاصر نگوییم حالا با محمدعلی جمال‌زاده، با هدایت شروع شده است و تاثیر خودش را هم بر تاریخ معاصر داستان فارسی گذاشته است؛ تاثیری که در ادامه به اصولی نوین برای داستان ختم شده است و به مرور نیز به چوبک با آن نگاه ناتورالیسمی و گلشیری با جریان سیال ذهن و احمد محمود با نگاه رئالیستی‌اش ختم می‌شود. با این همه اما نویسنده‌ زن معاصر هنوز نه تنها در نگاه که به تکنیکی هم که خاص زنان و شرایط پیرامونش باشد نرسیده است. به نظر شما چه عواملی موجب این اَمر شده است؟
تکنیک، کلمه‌ای که شما در سوال‌تان از آن بهره برده‌اید، در لغت به معنای مجموعه روش‌هایی است که بر شناخت مبتنی است و پیش فرض شما در سوال بر این است که زنان نویسنده ما فاقد آن هستند. این پیش فرض از کجا آمده است! به باور من، نویسنده کسی است که حالات و وضعیت‌های مختلف را با استفاده از لغات و عبارات به صورت ریزبینانه توصیف کند و با کلی گویی و به سرعت از کنار همه چیز عبور نکند. این از یک سو و از سوی دیگر نگاه زنانه به جهان، اغلب نگاهی ریز بین و جزئی‌نگر است. در ضمن نویسنده باید قادر باشد حس خود را با نوشته‌اش منتقل کند و توانایی آن را داشته باشد که با لایه‌های زیرین ذهن خواننده‌اش ارتباط برقرار کند. آیا شما چنین توانایی‌هایی را در هیچ یک از داستان‌های زن نویسنده‌ ما ندیده‌اید؟! بعید می‌دانم.
این پیش فرض که نه باید بگویم از خواندن بسیاری از کارهای زن‌های نویسنده می‌آید و این توانایی را جز در کار نویسنده‌ای آن هم تقریبا دور یعنی غزاله علیزاده در نویسنده‌ دیگری سراغ ندارم. از محسا محب‌علی و شیوا ارسطویی گرفته تا تازه کاری مانند آیدا مرادی کیخانی. شما تاثیر و نقش داستان‌ها و رمان‌هایی مانند (‌بامداد خمار ) و ( گندم ) و بسیاری دیگر را که با سرعت سرطانی در حال گسترش هستند و از قضا مورد استقبال هم قرار می‌گیرند و به رمان زرد هم معروف هستند، در جریان به انقیاد در آوردن زن ایرانی چگونه ارزیابی می‌کنید؟
گندم را نخوانده‌ام؛ ولی در مورد « بامداد خمار » خیلی با شما هم نظر نیستم. تنها ایرادی که شاید بر این رمان وارد باشد، دراز گویی آن است. نویسنده می‌توانست تکه‌هایی را که خواننده خود می‌توانست فرض گیرد از آن حذف کند ولی به‌جز این، چه ایرادی بر این رمان وارد است! در رده زرد قرارش می‌دهیم؛ چون پرفروش بوده و هست! ساختمان « بامداد خمار » ساده و گویا است، و بیان صریح و مستقیم نویسنده یا همان راوی داستان - زن سال‌خورده و تلخ کامی که سرگذشت عبرت آموز خود را برای برادرزاده جوانش، به صیغه اول شخص مفرد، نقل می‌کند و مهم‌ترین قسمت ماجرا این است که نویسنده بر خلاف ملودرام‌های بازاری، که از زمان حسین‌قلی مستعان باب بوده و امروز هم هست، نسخه نمی‌پیچد که راه صواب و ناصواب کدام است و عنصر جوان کتاب کورکورانه راه صواب را بپذیرد، نه او با اختیار کامل به بستر می‌رود و تا صبح به حرف‌های عمه فکر می‌کند. حال برگردیم به واژه « انقیاد » که در سوال شما آمده. آیا در نهایت عمه به انقیاد درآمد! باز هم گمان نمی‌کنم. گمان نمی‌کنم. سوال مهم‌تر. یعنی ادبیات چنین جایگاهی در کشور دارد که کتابی بتواند زنان را به فرمان‌‎برداری بکشاند!
تا حالا جایی ندیده‌ام که فروش بالا دلیلی برای قرار گرفتن یک اثر در رده‌ آثار زرد باشد. اثر زرد که حالا به قول فرید قدمی در کتاب « سیاست ادبیات » گاه به ادبیات پلیسی، - پلیسی نه با تعریف ژانر که با تعریف ادبیاتی که قصدش بو کشیدن و رَدیابی نوآوری است، هدفش حفظ وضع موجود است - پهلو می‌زند، تعریف خاص خودش را دارد که این‌جا البته مکان و زمانش نیست. ما مسیری طولانی از رمان‌هایی مانند « سووشون » و « خانه‌ ادریسی‌ها » و کارهای گلی ترقی تا آنچه امروز گاه حتی از طرف ناشر‌های بنام نیز منتشر می‌شود؛ اما هیچ ارزشی چه از لحاظ ادبی و چه از لحاظ اجتماعی ندارند طی کرده‌ایم. دلیل پیگیر نبودن آن جریان را شما در چه مواردی می‌بینید؟
فکر کنم بهتر باشد این سوال را به‌جای من از همان ناشران بنامی که ذکر کردید، می‌پرسیدید؛ گرچه فکر نمی‌کنم بشود به صد در صد آثار چاپ شده مهر باطل زد.
در داستان زنان برای نمونه با آنچه در سینما می گذرد گاه شباهت‌هایی با آثار تهمینه میلانی می‌بینیم. یعنی یا همه‌ مردها سیاه هستند و زن‌ها سفید و یا این‌که زن‌ها انگار هستند تا فقط از راه ‌به در بروند. شما دلیل این نگاه را در چه مواردی می‌بینید؟
بهتر است سوال را به چند قسمت مجزا تقسیم کنیم، اول تاثیر سینما بر ادبیات که پاسخ آن این است که این اتفاق مختص ایران نیست و اَمری جهانی است و حتما دو طرفه. یعنی ادبیات از سینما تاثیر پذیرفته و سینما هم به نوبه‌ خود از ادبیات. در قسمتی از سوال تاثیر پذیری فقط زنان نویسنده را مطرح کرده‌اید که فکر کنم پاسخش را دادم و این را مختص فقط زنان نمی‌دانم. قسمت بعدی سوال تک بعدی بودن زنان و مردان در سینمای تهمینه میلانی است که با آن موافقتی ندارم و قسمت آخر سوال که زنان و مردان در کتاب‌های نویسند‌گان زن سیاه و سفیداند؟ آیا به واقع چنین است؟ زری در «سووشون» سیاه و سفید است! بقیه به کنار آذر خانم « قضیه ما و آذر خانم » سیاه و سفید است! و یا زن داستان « قلعه‌ من کجاست » در مجموعه « ترنج قالی » از خودم!
تاربخ هر قدر هم تلاش کند توانایی و ابزار نزدیک شدن به سوژه را ندارد. روایت داستانی اما این قابلیت را دارد. نمونه‌اش کتاب « سیصدوبیست‌وپنج »نوشته‌ حمیدرضا صدر، که با یک روایت دوم شخص خود از یک شخصیت تاریخ معاصر یعنی حسن‌علی منصور روایت منحصر به فردی از یک سال زندگی او به مخاطب ارائه می‌کند. در داستان معاصر زنان اما این تاثیر وقایع تاریخی، سیاسی و اجتماعی را آن هم از نگاه یک زن در اثری برجسته شاهد نیستیم. البته بلقیس سلیمانی تلاش‌هایی کرده است؛ اما در نهایت ابتر مانده است. دلیل این اَمر را چطور می‌بینید؟
نگاه من به تاریخ هرمنوتیکی است. در این نگاه نمی‌توان در تاریخ دنبال منطق علمی گشت، چرا که تبیین تاریخ تابع منطق داستان است نه منطق علمی. یعنی تبیین تاریخی از منطق علمی علیت، استقرا و قیاس پیروی نمی‌کند. موضوع تاریخ نگاری شناخت کنش انسانی است، بنابراین گریزی از روایت ندارد. این کنش‌ها زمان‌مند هستند. از جایی آغاز می‌شوند، در مسیری پیش می‌روند و این پیشروی به سوی هدفی است که گاه به‌دست می‌آید و گاه چنین نمی‌شود. پس من فرق چندانی بین «روایت تاریخی» و « تاریخ روایتی » قائل نیستم. می‌ماند قسمت دوم سوال که به نوعی حکم است، در داستان زنان تاثیر وقایع سیاسی دیده نمی‌شود؟ آیا این طور است! « سووشون » خانم دانشور را که همه خوانده‌ایم یا « بر بال باد » پارسی‌پور و یا « خانه‌ ادریسی‌ها » اثر دست غزاله علیزاده و ... .
البته بیشتر نگاه به داستانِ زنان در یک دهه‌ اخیر مطرح بود. در این صورت بله سووشون و خانه‌ ادریسی‌ها این نگاه را دنبال می‌کنند. چه آینده‌ای را برای داستان زنان متصور هستید؟
حتما تاریک‌تر از داستان مردان نخواهد بود و از سویی چه‌بسا روشن‌تر. زیرا متاسفانه یا خوشبختانه ساختار اقتصادی خیلی از خانواده‌ها هنوز بر پایه‌ ساختار سنتی می‌گردد و زن هنوز به اندازه مرد نان‌آور خانواده به حساب نمی‌آید؛ پس اوقات فراغت بیشتری برای پرداختن به نوشتن دارد و در عین حال چون دیگر زن خانگی نیست و نویسنده اغلب زندگی زیسته را می‌نویسد، احتمالا سوژه‌هایش بهتر و متفاوت‌تر هم خواهد بود. البته از سوی دیگر رفقا در مطبوعات بیشتر هوای هم‌جنسان مرد خود را دارند و شاید بسیاری از کتاب‌ها و داستان‌های خوب بیایند و بروند و کسی خبردار هم نشود و متاسفانه این می‌تواند بر سرنوشت داستان زنان تاثیر سوء بگذارد.
به عنوان یک نویسنده، بازخورد داستان‌های شما از طرف مخاطب‌های زن چگونه بوده است؟
بسیار از انتظارم فراتر بوده، با توجه به این‌که نه ناشر صاحب نامی داشته‌ام و نه پخش قابل قبولی برای کتابم. ولی برایم جالب است که هم خودم و هم کتاب‌هایم بین مردم و به خصوص زنان شناخته شده هستیم و از آن مهم‌تر کتاب‌هایم مابین بسیاری از همکاران نویسنده‌ام محبوب هستند و این موتور خوبی است که مرا به نوشتن و بیشتر نوشتن ترغیب می‌کند.
از شما تا حالا فقط داستان کوتاه منتشر شده است. با توجه به چیره‌دستی شما در پرداختن به درون زندگی آدم‌ها و این نکته که رمان به هر حال فرصت بیشتری به شما برای پرداختن به این اَمر می‌دهد، آیا در بخش رمان هم اثری دارید؟
بله دارم. یکی در دست تالیف است و دیگری تمام شده و منتظر است تا بار دیگر بازبینی و بازنویسی شود. تا چه پیش آید.
در کتاب « ترنج قالی » داستانی خوش ساخت و محکم به نام قضیه ما و آذر خانم است که ما را به یاد داستانی عالی از منیرو روانی‌پور به نام « کنیزو » می‌اندازد. در همه‌ سال‌های داستان نویسی آیا نویسنده‌‌ای بوده که از کارش خوش‌تان آمده باشد و یا تحت تاثیرش قرار گرفته باشید؟
« قضیه ما و آذر خانم » ماجرای پایان ناپذیر زن علیه زن است. درست می‌گویید به مانند « کنیزو »ی روانی‌پور و یا « آفتاب غروبگاه » فاکنر. و چه دردناک است این کشف که گاهی کاری که زنان علیه هم می‌کنند، چه در محیط خانگی و چه در اجتماع، بسیار دردآورتر از کاری است که مردی احیانا ضد زنی انجام بدهد. و البته همان‌طور که می‌دانید و حتما داستان را خوانده‌اید، تم داستان بسیار چند وجهی است. بخش دوم سوال شما؛ همه را دوست می‌دارم. از بعضی‌ها یک یا دو تک داستان را و بعضی دیگر بسیاری از آثارشان.
شما علاقه بسیاری برای نقب زدن به دنیای درونی و نقاط تاریک و کابوس‌های آدم‌ها دارید. برای نمونه در کتاب « با شیرینی وارد می‌شویم » داستان نان سنگک به موشکافی و انگیزه‌های یک تجاوز می‌پردازد. که انصاف داستان بسیار خوب و خوش پرداختی هم است. یا در کتاب « ترنج قالی » در داستان پیراهن کودکی، شما به واکاوی و مرور کابوس‌ها و گذشته‌ زنی باردار می‌پردازید. یا دوباره در همین کتاب در داستان نقاشی، که با چند نقاشی و با زبانی بسیار قوی وارد دنیای یک کودک شده‌اید. دلیل این واکاوی شما در شخصیت آدم‌های داستان‌های‌‌تان چیست؟
همین‌طور است که می‌گویید. داستان برایم با یک سوال ایجاد شد؛ ماهیت تجاوز. این‌که در ذهن متجاوز چه می‌گذرد و چطور می‌شود که خود را محق می‌داند به بدن و روح دیگری تجاوز کند؟ با شما موافقم. بسیار داستان خوش ساختی از کار در آمده است. در این داستان موفق شده‌ام کاملا در پوست شاگرد نانوا بروم تا بدانم به واقع چه در سرش گذشت و او را به آن‌جا کشاند که به دختر دانشجو تجاوز کند. او برایش « دیگری » بود و در مکانیسم روحی انسان آسیب به دیگری همیشه جایز است. داستان « پیراهن کودکی » از کتاب « ترنج قالی » باز هم به مقوله تجاوز پرداخته و این‌بار آسیب شناسی قربانی انجام گرفته است؛ این‌که چگونه برای تمام عمر این بار را بر دوشش حمل می‌کند. گمان می‌کنم در هردو داستان موفق شده‌ام برای معنا فرم مناسب با آن‌را به‌کار ببرم و حتما این در موفقیت این دو داستان کمک حال بوده است. داستان « نقاشی» از کتاب ترنج قالی کاملا دیالوگ محور است و از طریق گفتگوی یک مددکار با کودکی که شاهد قتل پدرش بوده با همه زندگی خانواده او آشنا می‌شویم، هماهنگی فرم و معنا را در این داستان دوست می‌دارم.

منبع:http://www.roozannews.ir/news/10558




تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

به مناسبت روز جهاني محيط زيست

 روز پنجم ژوئن، برابر با 16 خرداد، روز جهاني محيط زيست است. مجمع عمومي سازمان ملل متحد براي نخستين بار در سال ۱۹۷۲ اين روز را به عنوان «روز جهاني محيط زيست» نامگذاري کرد. هدف از نامگذاري اين روز، افزايش آگاهي مردم براي حفظ محيط زيست و ترغيب دولت ها به اتخاذ تدابيري براي مقابله با تخريب محيط زيست و گونه هاي زيستي جانوري اعلام شد.

 واقعيت اين است که از نيمه دوم قرن بيستم به بعد تحولات سريع و بي سابقه اي در محيط زيست جهان به وقوع پيوسته است. اثرات ويرانگر مناسبات توليدي حاکم، بر طبيعت و محيط اطرافش سرعت سرسام آوري به خود گرفته است. ديگر تقريباً هيچ زيستگاه طبيعي در سطح زمين وجود ندارد که لااقل اندکي دستخوش تغيير نگرديده باشد. کره زمين بطرز خطرناکي در حال از بين رفتن است. البته همزمان مبارزه براي حفظ محيط زيست گسترش پيدا کرده و مبارزه عليه نقش ويرانگر نظام سرمايه داري بر طبيعت پيرامون همواره عرصه اي از جدال و کشمکش جنبش هاي طرفدار محيط زيست و ديگر جنبش هاي پيشرو اجتماعي بوده است.

 امروزه اغلب مسايل و مشکلات و تنگناهاي زيست محيطي ديگر بعنوان يک موضوع محلي و يا حتي ملي بشمار نمي آيند و با توجه به وابستگي متقابل و غير قابل تفکيک محيط زيست با مباحث کلان انساني از جمله اقتصاد، فرهنگ، توسعه، سياست، اخلاق و بويژه نوع خاص آن يعني جغرافياي سياسي و بسياري ديگر از جنبه هاي مادي و معنوي حيات انسان ها، امري جهاني به حساب مي آيد. در واقع هر مشکل زيست محيطي هر اندازه محدود به نظر برسد و حتي محدود در داخل مرزهاي قراردادي يک کشور، مشکلي براي کل جهان و نوع بشر بشمار مي آيد.

 توجه به محيط زيست و حفظ سلامتي انسان و كليه موجودات كره زمين يکي از اصول اساسي در بقاي زندگي و استفاده از نعمات طبيعي است كه به وفور در اختيار ما قرار دارد. مشاهده روزانه خود ما و ارزيابي هاي کارشناسان اين عرصه که در خدمت سرمايه نيستند، اين واقعيت را توضيح مي دهند که اساساً بيشتر بلاهايي که بر سر محيط زيست مي آيد، ناشي از دست درازي هاي حريصانه صاحبان ثروت و قدرت است و اگر جامعه بگونه اي ديگر اداره شود و نظم توليد و مصرف بگونه اي ديگر سازمان داده شود که اساسش پاسخ گويي به نيازهاي واقعي بشر باشد و همه چيز براي همه باشد و انسان ها حساب شده و با نقشه تنها به اندازه نيازهاي شان از منابع طبيعي بهره برداري کنند و نقشه مند و کارشناسانه منابع تجديد شونده را بازسازي کنند، طبيعت آسيبي جدي نخواهد ديد و نظام زيست محيطي با بحران روبرو نخواهد شد.

 اگر چه حفظ محيط زيست وظيفه دولت ها و حکومت ها است و براي جلوگيري از تخريب محيط زيست بايد دولت ها را تحت فشار گذاشت، اما آحاد مردم هم بدرجاتي مي توانند سهمي در جلوگيري از تخريب زياده از حد آن داشته باشند. انسان ها مستقل از اينکه دولت ها تا چه اندازه در حفظ محيط زيست نقش خواهند داشت مي توانند "اخلاق محيط زيستي" خود را تقويت کنند.

 اخلاق محيط زيستي، نوعي از رفتار انسان مسئول و متمدن امروزي است که بدون تذکر کسي، به: طبيعت، محيط زيست و به قانونمندي هاي زيست محيطي، احترام مي گذارد و خود را مسئول به رعايت حفظ محيط زيست خويش مي داند و مي کوشد در محدوده اختيارات و حريم زندگي خود در حفظ محيط زيست نقش داشته باشد. همينکه افراد در مصرف برق، در مصرف آب، در مصرف هر چيز ديگري اسراف نمي کنند، همينکه انسان ها توجه به بهداشت محيط دارند و از ريختن آشغال در معابر و پارک ها و کوچه و خيابان پرهيز مي کنند، همينکه انسان ها در مي يابند که وجود موجودات زنده حيواني و نباتي حلقه هايي از چرخه زيست محيطي هستند و نبايد نابودشان کرد، همينکه سعي دارند دورريزها را تفکيک و بازيافت کنند، همينکه انسان ها بي رويه از نايلون و کيسه هاي پلاستيکي و ظروف يک بار مصرف استفاده نمي کنند، همه اين کارهاي کوچک و شدني در حد خود سلامتي محيط زيست را بيشتر مي کند. طبعاً کساني که به اين درجه از حساسيت برسند که خود همين نکات پيش پا افتاده را رعايت کنند، قطعاً ديگران را هم تشويق خواهند کرد که مثل خودشان به محيط دور و برشان حساس باشند. اخلاق محيط زيستي، اينگونه عموميت مي يابد. اما بي گمان در نظامي که همه چيز بر پاشنه گردش سرمايه و کسب سود مي چرخد و براي سوداندوزي همه چيز از جمله محيط زيست قرباني مي شود، رواج فرهنگ و اخلاق محيط زيستي به تنهايي کافي نيست بلکه بايد با مناسباتي در افتاد که به حکم ماهيت ذاتي اش هر روزه بدون توجه به پيامدهاي آني و دراز مدت آن گوشه اي از طبيعت را به ويراني مي کشد.

در اين ميان ايران تنها با دو دهم درصد از سهم اقتصاد جهاني جايگاه دهمين تخريب کننده محيط زيست را در جهان دارد. جمهوري اسلامي براي پوشاندن مسئوليت خود در تخريب محيط زيست فريبکارانه، مانند موارد مشابه ديگر، به جاي يک روز يک هفته را به اين مناسبت اختصاص مي دهد. اما کار تخريب محيط زيست در نتيجه سياست هاي غلط به جايي رسيده است که با اينگونه نمايشها پرده پوشي نمي شود. درياچه ها رو به خشک شدن مي روند، تالابها خشک مي شوند، جنگلها در آتش مي سوزند، بيابانها پيشروي مي کنند،سوخت ناقص مليونها اتومبيل، فضاي شهرها را خفقان آلوده کرده اند و موارد بسياري ديگر از تخريب محيط زيست مستقيما ناشي از سياستهاي اقتصادی اجتماعی نادرست جمهوری اسلامي است.




تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید

ازمابپرس؛ مقاومت به آنتي‌بيوتيک يعني چه؟

 

مقاومت به آنتي‌بيوتيک چه معنايي دارد؟

برخي تصور ميکنند مقاومت به آنتي بيوتيک به اين معناست که بدن انسان به آنتي بيوتيک مقاوم مي‌شود. اين برداشت نادرستي است. مقاومت به آنتي بيوتيک يعني ميکروب سپري دفاعي اختراع کرده که آنتي بيوتيک بر آن بي تاثير است.

اما چطور چنين چيزي پيش مي‌آيد؟ فرض کنيد آنتي‌بيوتيک بمبي است که بر روي ارتش دشمن (ميکروب) ريخته مي‌شود. آنتي‌بيوتيک مخصوصا اگر وسيع الطيف باشد، يعني اين که مثل بمباران کور هر ميکروبي را که دم دستش بيايد مي‌کشد. البته که تمام ميکروب‌هاي بدن مضر نيستند. برخي از اين ميکروب‌ها نه تنها بيماري‌زا نيستند بلکه مفيد هم هستند. بنابراين آنتي‌بيوتيک ميکروب‌هاي خوبي را هم که دشمن ميکروب‌هاي بيماري‌زا هستند از بين مي‌برد. ميکروب‌ها براي زنده ماندن و رشد و تکثير به منابع غذا و انرژي نياز دارند و باکتري‌هاي خوب و بد با هم بر سر اين منابع رقابت ميکنند. بنابراين اگر آنتي‌بيوتيک دقيق و درست مصرف نشود، ميکروب‌هاي خوب را که با ميکروب‌هاي بد در رقابتند از بين مي‌برد.

حال تصور کنيد که آنتي‌بيوتيک تمام ميکروب‌هاي بد و خوب را کشته است اما کافي است يک ميکروب بد جهش ژنتيکي پيدا کرده باشد، اتفاقي کاملا طبيعي که بسيار پيش مي‌آيد.. اگر اين جهش باعث بي‌اثر شدن آنتي‌بيوتيک شود مثل اين است که شما بمبي داريد که ديگر بر دشمن کارگر نيست. بنابراين شما حجم و ميزان بمباران را هر چه بيشتر کنيد نتيجه بدتر است، دوستان کشته مي‌شوند و جا براي دشمنان بازتر مي شود.

ميکروب‌ها در انتقال اطلاعات شايد از انسان‌ها پيشرفته‌تر باشند. همانطور که در شبکه‌هاي اجتماعي ناگهان يک خبر به سرعت تکثير مي‌شود و همه از آن مطلع مي‌شوند، ميکروب‌ها نيز ژني را که باعث مقاومت آنها مي‌شود به سرعت همرسان مي‌کنند. درست مثل اينکه شما موبايل و لپ‌تاپ‌تان را آپديت مي‌کنيد تا بر عليه ويروس‌هاي جديد محافظت شود، ميکروب‌ها هم مرتب خود را آپديت مي‌کنند.

حال اگر بمب قديمي کارگر نباشد بايد به سراغ بمب جديد رفت. اما همانطور که گفته شد ميکروب‌ها بالاخره راه دفاع را ياد گرفته و آن را همرسان مي‌کنند. نتيجه آنکه دائم ميکروب‌هاي خوب که مي توانند در رقابت با ميکروب‌هاي بد عرصه را بر آنها تنگ کنند از بين مي‌روند و جا براي رشد و تکثير ميکروب‌هاي بد بازتر مي‌شود. آنچه امروز سبب نگراني است وجود ميکروب‌هايي است (که به آنها ابرميکروب مي‌گويند) که هيچ يک از سلاح‌هاي ما (آنتي‌بيوتيک) بر آنها کارگر نيست. آنتي‌بيوتيک تازه‌اي که پژوهشگران بر روي توسعه آن کار مي‌کنند، به منظور مقابله با اين ميکروب‌ها ساخته شده است.

 

داستان اين آنتي‌بيوتيک چه معنايي براي زندگي روزمره ما دارد و بايد چه کار کنيم؟

اول آنکه آنتي‌بيوتيک را فقط عامل سلامت ندانيم. ترديدي نيست که آنتي بيوتيک‌ها براي بقاي بشر در روزگار کنوني اهميت حياتي دارند اما بايد هميشه در ياد داشته باشيم که آنتي بيوتيک ميکروب‌هاي خوب بدن را هم مي‌کشد و راه را براي ميکروب‌هاي بد باز مي‌کند. بياييد از مثال جنگ استفاده کنيم.

فرض کنيم ما مي‌دانيم که منطقه‌اي در کنترل دشمن است (مثل اينکه برخي ميکروب‌هاي دشمن مثلا در روده ما باشد). اگر براي کشتن نيروهاي نظامي دشمن تمام شهر را از بالا بمباران کنيم، بسياري از مردم محلي که مخالف دشمن و دوست ما هستند از بين خواهند رفت. نتيجه اينکه مقاومت محلي عليه دشمن کم مي شود و همه مي‌دانيم که اين چقدر خطرناک است.

بنابراين خوردن آنتي بيوتيک اگر کاري حساب شده و به دقت فکر شده نباشد نه فقط به ما بلکه به تمام انسان‌ها لطمه خواهد زد. به اين معنا که ميکروب‌هايي را مقاوم خواهد کرد که مي‌توانند باعث بيماري انسان‌هاي ديگر شوند.

آيا به نظر شما منطقي است که براي مبارزه با دشمن هر يک از ما راسا و شخصا تعدادي بمب را به صلاحديد خود به سمت نيروهاي دشمن پرتاب کنيم؟ بعيد است کسي اين کار را منطقي بداند. اگر اين کار لازم باشد ما آن را به متخصصان نظامي و امنيتي واگذار مي کنيم. همين استدلال هم در مورد آنتي بيوتيک صادق است. تجويز آنتي بيوتيک را به پزشک واگذار کنيد.

اگر پزشک براي شما آنتي بيوتيک تجويز کرد حتما سوال کنيد که اين آنتي بيوتيک در بدن شما چه خواهد کرد و از همه مهمتر چقدر نياز به آنتي بيوتيک وجود دارد؟ اگر مصرف آنتي بيوتيک الزامي نيست (مثل بسيار از موارد سرماخوردگي و گلودرد که ويروسي هستند و آنتي بيوتيک بر آن بي‌تاثير است) بهتر است مصرف نکنيم. در اين موارد نه تنها ويروس هيچ آسيبي نمي‌بيند بلکه فقط ميکروب‌هايي که دوست ما هستند کشته مي‌شوند.

آنتي‌بيوتيک جديد را چطور مي‌شود تهيه کرد؟

اين سوالي بسيار عجيب است. مثل اين است که گفته شود يک بمب جديد اختراع شده و مردم عادي به دنبال اين باشند که چطور آن را بخرند. اينکه آنتي‌بيوتيک جديد کي وارد بازار مي شود و در چه مواردي استفاده مي‌شود و فوايد و مضرات آن چيست موضوعي است که بايد به متخصص يعني پزشک واگذار شود.

بنابراين موضوع آنتي بيوتيک مثل مبارزه با دشمن است:

۱- از بمباران کور و بي ملاحظه و بدون در نظر گرفتن تمام جوانب پرهيز کنيد؛ يعني سرخود آنتي‌بيوتيک نخوريد. اگر چنين کنيد احتمال رشد و تکثير ميکروب هاي دشمن را در بدنتان زياد مي‌کنيد.

۲- بمباران سراسري (مصرف آنتي‌بيوتيک) را فقط به عنوان آخرين راه در نظر بگيريد و حتما با متخصصان به دقت مشورت کنيد. به اين فکر کنيد که آنتي بيوتيک ميکروبهاي دوست را هم مي‌کشد.

آنتي‌بيوتيک هايي که ما امروزه در اختيار داريم موشک‌هاي هدايت شده دقيقي نيستند که فقط ميکروب‌هاي دشمن را هدف قرار دهند. به احتمال قريب به يقين بشر روزي چنين آنتي‌بيوتيکهايي را خواهد ساخت اما فعلا آنتي‌بيوتيک‌هاي ما مثل بمباران کور است که تمام منطقه تحت نفوذ دشمن را بمباران مي‌کند به اين اميد که تمام دشمنان کشته شوند، اما بي‌ترديد دوستان زيادي هم کشته خواهند شد.




تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید
انیشتین گفته بود تنها فردی که آرزوی دیدار او را دارد، چارلی چاپلین است؛ که او را ملاقات کرد.

اما این دو اسطوره قبل از اولین ملاقات در نمایش فیلم "روشنایی‌های شهر" در بیستم ژانویه 1931 با هم دوستان نزدیک بودند.

این دو نابغه که توسط "کارل لمله" رئیس "یونیورسال استودیو" به یکدیگر معرفی شده بودند، بلافاصله وجه اشتراک پیدا کرده و یکدیگر را ملاقات کردند. چارلی، آلبرت و همسرش "السا" را به شام دعوت کرد و این دیدار آغاز دوستی زیبای آن‌ها بود.

در سال 1916، چاپلین به یک پدیده جهانی تبدیل‌شده بود.


 انیشتین مدام به خانه چارلی رفت‌وآمد می‌کرد. چاپلین گفت انیشتین انسانی بسیار آرام با انرژی فکری فوق‌العاده و خلق‌وخویی بسیار احساسی است. همچنین از السا گفت که درباره نحوه رسیدن آلبرت به نظریه نسبیت توضیح داده بود.

ظاهراً یک روز صبح هنگام خوردن صبحانه رفتار عجیب و بی‌قراری داشت، گویی چیزی را گم کرده است. پس از اتمام صبحانه، پشت پیانو نشست و نیم ساعت پیانو نواخت. سپس برای مطالعه به اتاق خود رفت. نزدیک به دو هفته مشغول مطالعه بود و زمانی که از اتاق خارج شد، نظریه نسبیت را بر روی دو ورق کاغذ نوشته بود.

ماجرای جالب دوستی دلقک و دانشمند معروف


در اولین دیدار، این دو نابغه که هر دو کراوات سیاه بر تن داشتند وارد سالن نمایش فیلم شدند. دیگر حضار برایشان دست زدند و گفته می‌شود این مکالمه میان آن‌ها ردوبدل شد:

انیشتین: "بیش از هر چیز جهانی بودن هنر تو را ستایش می‌کنم. در فیلم‌هایت یک کلمه هم نمی‌گویی بااین‌حال تمام دنیا حرف تو را می‌فهمند."

چاپلین:" درست است. اما شهرتِ تو بیشتر است... کل دنیا تو را ستایش می‌کند درحالی‌که هیچ‌کس نظریه تو را نمی‌فهمد."

ماجرای جالب دوستی دلقک و دانشمند معروف


گرچه قرار بود نمایش فیلم مرکز اصلی توجه باشد، اما این دو نابغه موضوع اصلی بحث رسانه‌ها و مهمان‌ها شدند. زندگی‌نامه نویس انیشتین ورود مشترک آن‌ها را "یکی از به‌یادماندنی‌ترین صحنه‌ها در هالیوود" توصیف کرد.


ماجرای جالب دوستی دلقک و دانشمند معروف +تصاویر
 
ماجرای جالب دوستی دلقک و دانشمند معروف +تصاویر
 
ماجرای جالب دوستی دلقک و دانشمند معروف
"روشنایی‌های شهر"، یکی از بهترین آثار چاپلین


بسیاری تصور کردند انیشتین و همسرش به‌عنوان مهمانان عادی دعوت‌شده‌اند، اما چاپلین آن‌ها را به‌عنوان دوستان نزدیکش دعوت کرده بود. چاپلین درباره تأثیر و موفقیت این فیلم بسیار نگران بود. اما روشنایی‌های شهر به یکی از معروف‌ترین فیلم‌های او تبدیل شد.  



تاریخ: شنبه 27 خرداد 1396برچسب:,
ارسال توسط امید
آخرین مطالب

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 30 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 18
بازدید دیروز : 119
بازدید هفته : 137
بازدید ماه : 3466
بازدید کل : 178389
تعداد مطالب : 889
تعداد نظرات : 19
تعداد آنلاین : 1

Alternative content






صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 30 صفحه بعد